خلاصه کتاب اعترافات اثر سن آگوستین
بسمه تعالی
خلاصه کتاب
اعترافات
اثر:
سنت آگوستین
خلاصه نگاری:
رضا سیف پور
کارشناسی ارشد علوم سیاسی
rezaseifpour@yahoo.com
مقدمه
آگوستین بر سنگ مزار خود چنین نگاشته است:
« چه چیز قلب یکمسیحی را از بار غم سنگین میکند؟ این حقیقت که او زائر است و در آرزوی میهن خود، بی تاب. »
اورلیوس آگوستین در 13 نوامبر سال 354 میلادی در تاگاست، ناحیه ی رومی نومیدیا - الجزایر کنونی - متولد شد و در 28 اوت 430 میلادی، در هیپون که به دست واندالها اشغال شده بود دیده از جهان فروبست. مفروض است که خانواده ی او ریشه ی بربر داشته اند.
پدرش پاتریسیوس بی ایمان بود و مادرش مونیکا، مسیحی ای معتقد. پدر، به رغم بی ایمانی، بر تفوق مهر مادری واقف بود و لاجرم هرگز در شیوه ی تربیتی مادر نسبت به فرزند، چون وچرا روا نداشت.
آگوستین پسری هوشمند بود. از این رو او را به قصد تحصیل به مادورا، شهر مجاور تاگاست رهسپار کردند و با آن که در آنجا به تفریح، تفنن، و بازیگوشی روی آورد، از درس خواندن غافل نشد و فقط پس از اندکی وقفه تدارك تحصیل متوسطه ی وی در کارتاژ دیده شد و همانجا بود که به رسم آن روزگار، فن بلاغت آموخت. سپس از طریق مطالعه ی مقولات عشر ارسطو، در جدل چیره دست شد. در 19 سالگی هورتنیوس اثر سیسرون را مطالعه کرد و از این رهگذر، لهیب حکمت در جانش زبانه کشید. کتاب مقدس را نیز در همین سن برای اولین بار مطالعه کرد. اما گرفتار مقایسه ی ترجمه ی نارسای کتاب مقدس به زبان لاتین با متون فاخری چون هورتنیوس و انه اید شد.
در پی یافتن تفسیری کامل از هستی، از جمله درك مقولات خیر و شر و حل معضل قادر مطلق و ره یافتن به مبدأ از طریق ادله ی ساده، به مسلک مانی روی آورد.
فقدان حجت وحیانی و عینی در دین مانی، اسباب تکدر خاطر آگوستین را فراهم آورد و موجب طرح مجادلات فراوانی از جانب وی به طرفیت مانویان شد.
کتاب حاضر، یعنی اعترافات، از نثری خودبسنده برخوردار است؛ نثری که سرشار از اندیشه ها وخاطره های شخصی و خانوادگی است و در ضمن واگویی و واکاوی آن خاطرات، عالی ترین افکار انتزاعی فلسفی و کلامی را در میان می گذارد؛ چنانکه امروزه نیز اندیشه هایش درباره ی مباحثی مانند حافظه، زمان، و زبان، قابل تأمل است. در عین حال، کشش و جاذبه ی متن که از تجربه ای وجودی برمی خیزد، حتّی می تواند سرآغازی باشد برای افراد علاقه مند، اما غیر متخصص در حوزه ی الهیات وجودی. چرا که پرده برداری از خفایای زندگی یک انسان کمال طلب، خود به منزله ی ارائه ی نمونه ای است برای کسانی که به حقیقت عشق می ورزند و سودای تبلیغ آن را در سر دارند.
متن کتاب تا حد زیادی ادبی بوده و آگوستین در آن خدای خویش را بی پرده و از تمام وجود مخاطب قرار داده است. وی داستان زندگی خود را از زمان طفولیت برای خدا بازگو می کند و تمام خطاها و گناهانی را که مرتکب شده به درگاه خدا عرضه می کند تا مورد بخشش و عفو الهی قرار گیرد.
در این متن با توجه به حجم زیاد کتاب سعی شده است نکات اصلی و مهم « اعترافات آگوستین » آورده شوند تا خواننده محترم علاوه بر آشنایی با ادبیات کتاب و سیر مطالب جهت مطالعه ی متن اصلی ترقیب شود.
« اعترافات آگوستین » در سیزده باب تنظیم شده که به صورت خلاصه در زیر آمده است.
باب اول
سنت آگوستین در باب اول کتاب خود در شگفت است که چگونه بشر به این خُردی و بینوایی به ستایش خداوندی با این مرتبت و منزلت می پردازد؟!
« بارالها! تو بزرگی و بینهایت سزاوار ستایشی. قدرت و حکمت بی حد تو بس عظیم است. با این همه، انسان، این جزء ناچیز آفرینش، آن که با فنا درآمیخته و نشان مرگ این کفاره ی گناه نخوت در پیشگاه تو را بر دوش میکشد [تا بداند] تو در برابر متفرعنان مقاومت میکنی ، اکنون می خواهد تو را بستاید. این تو هستی که ما را برانگیختی تا سرور خود را در ستایش تو بیابیم. زیرا تو ما را از برای خودت آفریدی و دل بی آرام ما، مادام که در تو نیارمیده است، در تب وتاب است.».
وی خدای را به درون خویش می خواند و نشان می دهد که هم خدا در آدمی هست و هم آدمی در خدا. او معتقد است خدا در همه جا و همه چیز، به کمال هست.
« بارالها! آیا زمین و آسمان گنجایی تو را بدان سبب که تو آنها را می آکَنی، دارند؟ آیا بی آن که آنها تو را شامل شوند، چیزی از تو باقی می ماند؟ آنچه از تو باقی مانده، درکجا پراکنده یا منتشر شده است، حال آن که تو زمین و آسمان را پر کرده ای. آیا نیاز نداری که چیزی تو را در بر گیرد؟ پس این تو هستی که همه چیز را در بر می گیری و می آکَنی.».
در ادامه، به توصیفی شگرف از عظمت و قدرت الهی می پردازد تا حقارت خود و انسان را به درگاه خدا عرضه دارد. سپس لب به استغاثه می گشاید:
« خانه ی کوچکی است جان من برای پذیرایی از تو. آن را وسعت بخش. ویرانه ای بیش نیست. آبادش ساز. می دانم و اعتراف میکنم اثاث خانه ی جان من دیدگان تو را می آزارد. اما چه کسی آن را می پالاید؟ وانگهی، بر دامان چه کسی سر به ندبه و زاری گذارم و تو را طلب کنم؟ پروردگار من! مرا از آلودگی نهانی ام بپالای! و از هر وسوسه ای که از جانب دیگری است، بِرَهان، و نفس مرا در خدمت خود گیر. پروردگارا من ایمان آوردم و از این رو سخن میگویم و تو این را میدانی. آیا نزد تو، به مثابه ی خصم خود، گناهانم را شرح نداده ام و تو آیا آلایش گناهان مرا مورد عفو و رحمت قرار ندادهای؟ مرا با تو سر مناقشه نیست. تویی که سراپا حقیقتی و از خوف این که مبادا بی عدالتی من علیه خود دروغ ساز کند، نمیخواهم خود را به خطا درافکنم. نه! مرا ابداً با تو سر مناقشه نیست. چه، اگر تو بخواهی از نزدیک، بی عدالتیهای ما را به سنجه ی عدل خود بسنجی، پروردگارا! پروردگارا! کیست که تاب عقوبت تو را بیاورد؟!».
آگوستین مقدس پس از یک مقدمه چینی با خدای خود، شروع به تعریف داستان زندگی خویش می کند و سعی می کند هر آنچه بر او گذشته است را در محضر خدا بازگو کند تا اوج غفلت و معصیت خود را به معبودش نشان دهد و از خدا بخواهد مورد رحمت او قرار بگیرد. لذا قسمتی از باب اول را به توصیف ایام طفولیت و تصریح مشیت و جاودانگی الهی می پردازد.
وی اذعان می کند که آدمی حتّی در ایام طفولیت نیز دستخوش معاصی مختلف است و همیشه و در همه حال دام گناه برای بشر پهن و گسترده است.
با توصیف آن که به چه نحو طفل زبان به سخن می گشاید، گفتگویش را ادامه می دهد. و بیان می کند که گرایش به لهو و لعب؛ باعث کاهلی او در امر تحصیل شد و در واقع دوران کودکی خود را همراه با انزجار از امر تحصیل می داند که اگر به اختیار خودش بود تحصیل را رها می کرد اما حال که به گذشته می نگرد، در می یابد که خداوند خیر و صلاح او را در اجباری که اطرافیان به منظور تحصیل او به کار می بردند، قرار داد و اگر در این موقعیت کنونی حاضر است از باب لطف و رحمت خداست.
درد دل خود را در باب پوچی حکایات و تخیلات شاعرانه ای که او مشتاقانه دوست می داشت با خدای خویش ادامه می دهد. حکایات و تخیلاتی که زمان زیادی از عمرش را به باد داده و غفلت را در دلش کاشته بود.
آگوستین آنقدر با خدای خود راحت است که از گفتن هیچ چیزی به معبودش ابا ندارد، وی سعی دارد همه چیز را با یگانه وجود هستی بخش خود در میان بگذارد، حتی آنچه بی اهمیت از بحث اصلی اش باشد.
در ادامه آگوستین مقدس به نیایش روی می آورد و با ادای کلمات ادبی و زیبا، خدا را نیایش می کند. در همه ی نیایش های او این امر کاملا مشهود است که خدا را سرچشمه ی تمام رحمت ها می خواند و خود را بی او، هیچ می داند.
او ادامه می دهد و این بار خود را رو در روی حکایت غیر اخلاقی می بیند که در گذشته اتفاق افتاده است. آن را بازگو می کند و از حس طالتی که با سوق دادن وی به طرف افکار شعرا در قالب نثر و قرائت در ملأ عام بر او عارض می شد، شکایت می کند.
در زمان او مردم بیش از قوانین الهی تابع قوانین نحویون بودند سنت آگوستین اختلال اخلاقی کودکان در سنین بالاتر را زمینه ساز بسیاری از معصیت هایش می داند.
در پایان باب اول بر آستان پروردگار به خاطر نعماتی که در طفولیت ارزانی اش کرده، شکرگزاری می کند.
باب دوم
باب دوم با آغاز حکایت اختلالات اخلاقی زمان جوانی آغاز می شود.
« می خواهم ننگهای گذشته و آلودگی های نفسانیام را به خاطر آورم؛ نه به خاطر آن که آنها را دوست می دارم، بلکه برای دوست داشتن تو. ای خدای من، و از عشق به حب توست که به انجام این کار مبادرت می ورزم. من به تلخی، راههای تباهی ام را مرور می کنم تا طعم شیرین رحمت تو را بچشم. آه! ای خدایی که مبرا از خطایی و ای سرچشمه ی سعادت و امنیت که مرا در خود پذیرا شدی و از شرکی که زایلم می کرد، بیرون کشاندی. در آن هنگام که از یکتایی تو رویگردان شدم، در هزار بیراهه ی تباهی گم گشتم. جوانی خام بودم و در آتش ارضای هوسهای دوزخی ام می سوختم. من جسورانه خود را در در آن هنگام که سرمست کبر عشق های رنگ به رنگ و ظلمانی، وانهاده بودم بودم پس زیبایی ام فرو پژمرد و می خواستم در نظر مردم مقبول افتم، در پیشگاه تو جز مایه ی ننگ و تباهی نبودم. ».
وی ریشه اشتباهات خود را در تب و تاب دوران بلوغ می بیند و اعتراف می کند هرچند که مادرش او را به خاطر کارهای ناپسندش سرزنش می کرده ولی به خاطر تعالیم خطایی که از دوستان نااهل دیده بود، سرکش شده بود.
در باب سرقتی که به همراه چند تن از رفقایش مرتکب گردیده با خدا صحبت می کند و اذعان می کند که معمولاً معاصی و جنایات، رخ نمی دهد مگر به طمع تمتع از مواهب دنیوی یا بیم از کف دادن آنها.
نافرمانی از خداوند را به وضوح در معاصی و خاصه در گناه خود نشان می دهد و خدای را از بابت عفو گناهانی که مرتکب شده است و نیز گناهانی که از آنها بازداشته شده است، سپاس می گزارد.
سنت آگوستین مقدس اعتراف می کند که در این گناه لذت ارتکاب در ملأ عام را می جسته است! به واقع جستن لذت جرم نه در طلب خواسته که در فعل حرام!
« خداوندا! این خاطرات زنده ی جان من است که به پیشگاه تو عرضه می دارم. فقط باید بگویم که در خلوت این جرم را مرتکب نمی شدم؛ جرمی که لذتش نه در آنچه که می طلبیدم، بلکه در فعل سرقت جای داشت. اگر تنها بودم، در آن هیچ رضایتی نمی یافتم. آه از رفیق بدخواه، اغواکننده ی اسرارآمیز نفس، سودای ملتهب آزار، واجد لهو و لعب، و آزردن همنوع بی آن که پای منفعت میان باشد. اما به محض آن که کسی بگوید برو فلان کار را انجام ده از رد خواسته اش شرمسار میشویم. ».
در ادامه انزجار خود از گناه را اعلام می دارد و آرزوی آرمیدن در خداوند را نهایت آمال خویش می داند.
باب سوم
درافتادن به دام عشقی ناپاك هنگام رفتن به کارتاژ به منظور اتمام تحصیلات، سرآغاز این بخش از اعترافات آگوستین مقدس است.
« به کارتاژ رفتم، جایی که پیرامونم دیگ جوشانی از هوس های شرم آور میجوشید. من هنوز کسی را دوست نمی داشتم. فقط دوستدار مهر ورزیدن بودم. در گیر و دار میلی مکتوم به عشق بودم و از این که بیش از این ها در کشمکش نیستم، بر خود نهیب می زدم. اما از آنجا که عاشق دوست داشتن بودم، چیزی در خور عشق می جستم و از آرامش نهفته در طریق بدون دام، واهمه داشتم. جانم گرسنه بود، محروم از غذای روح، محروم از تو ای خدای من. اما این گرسنگی را احساس نمیکردم. من به غذای فسادناپذیر هیچ اشتهایی نداشتم؛ نه به دلیل سیری، بلکه هرچه محرومتر از اینگونه غذاها می ماندم، بیشتر موجب دلزدگی ام می شدند و از این رو، جانم بیمار بود و رنجور زخم های بدخیم. از خود به در شده با حاجتی حقیر، خود را به مخلوقات ضعیف زنان نزدیک می کردم. در صورتی که اگر این ضعیفه ها روح نداشتند، بی گمان کسی بدان ها مهر نمی ورزید... ».
او کتابی را از سیسرون خواند که مولد عشقی پرسودا به حکمت در نوزده سالگی شد. و همین باعث غروری در وی شد که او را از خواندن کتاب مقدس به بهانه ی بی پیرایگی آن بازمی داشت.
در ادامه ی اعترافات خود به این موضوع اشاره می کند که در بند شک مانویان گرفتار شده بود. اما پس از دریافتن سرشت الهی و تقوای پیران دیر خبط های مانویان را رد کرد.
تقبیح امور خلاف طبع و تحسین امور خلاف عرف و تشریح آن که در برابر خیر و شر داوری الهی با داوری آدمی متفاوت است از دیگر نکات مهمی است که آگوستین به آنها پرداخته است.
ندبه و زاری « مونیکا » ی پارسا در جهت طلب هدایت فرزند و بشارت کشیش به مونیکای پارسا در خصوص هدایت قریب الوقوع فرزندش آگوستین، ادامه ی گفتگو را تشکیل می دهد.
باب چهارم
پیرامون نه سالی است که فریفته می شد و می فریفت و جز خبط و عبث دنبال نمی کرد.
« در خلال این دوره ی نه ساله که از نوزده سالگی تا بیست وهشت سالگی به درازا کشید، دستخوش هوسهای گوناگون بودم. فریفته می شدم و می فریفتم، اغوا می شدم و اغوا می کردم، در ملأ عام به تعلیم عمومی میپرداختم که آنها را « علوم آزاد » می خواندند و در خفا، به ریا، نام مذهب به آن می دادم. اینجا خود را قربانی غرور می کردم و آنجا دستخوش خرافه و در هر دو جا اسیر بطالت. از سویی خیال اقبال عامه را در سر می پروراندم از کف زدن های در تأتر گرفته تا مسابقات شعر، ملعبه ها، هذل های نمایشی و بل هوسی های مهمل و از سوی دیگر مشتاق پالودن خود از پلشتی ها بودم و از این رو بود که برای آنان که برگزیده و قدیسشان می خواندند، آذوقه می بردم تا در کارگاه بن خود از آن طعام ها، فرشتگان و خدایانی سازند که موجبات رستگاری مرا فراهم آورند. این اعمال و خیالات موهوم را دنبال میک ردم و به همراه دوستانی که به دست من و همچون من فریب خورده بودند، دلباخته ی آن اعمال شده بودم. بگذار خودپسندان استهزایم کنند، که تو ای خدای من، برای گرامیداشت آنان هرگز فرو افکنده و در هم شکسته نخواهی شد.
من شرمساری هایم را به قصد تسبیح تو در حضورت اعتراف خواهم کرد. از درگاه تو تمنا دارم که رخصتم دهی و حافظه ای قوی عطایم فرمایی که بتوانم تمامی انحرافات خطای گذشته ام را از نظر بگذرانم و به پیشگاه تو شکرانه ای را قربانی کنم. زیرا بدون تو، من به خودی خود کیستم؟ جز راهبری که به سوی تاریکی ها هدایت میکند؟ و در برابر، آن هنگام که جان من سلامت است، جز طفلی که شیر تو را می مکد و خوراکی فسادناپذیر را از تو به دست می آورد، چیستم؟ و انسان وقتی که انسان است، دیگر چه می خواهد باشد که مرتبتش بر او فزون آید؟ بگذار اربابان زر و زور بر ما بخندند، لیک ما ضعفا و فقرا، به اعترافاتمان ادامه خواهیم داد. ».
تعلیم سخنوری، همزیستی با زنی خارج از چارچوب ازدواج، و تمسخر غیب گویی که به او وعده ی دریافت جایزه می داد ادامه ی اعترافاتش به درگاه خداست.
آگوستین علاقه ی عجیبی به نجوم داشته، به طوری که حتّی ملامتهای طبیبی حاذق قادر به انصراف وی از نجوم نبود.
تدریس خطابه در تاگاست، از دست دادن یکی از صمیمی ترین دوستانش و تحمل رنجی جانسوز در فراق او از مهمترین اتفاقات رخ داده در زندگی اش به حساب می روند که در این باب با یگانه معبودش بسیار سخن گفته است.
او از خداوند سؤال می کند که چرا اشک در حزن دلپذیر است؟
« و اکنون خداوندا، همه چیز سپری شده و زمان، زخم مرا التیام بخشیده است. آیا می توانم گوش قلبم را به دهان تو نزدیک کنم و از تو که نفس حقیقت هستی، بیاموزم که چرا گریستن بر شوربختی ها آرامبخش است؟ حال که همه جا حاضری، آیا می توانی به دور از ناکامی های ما بیارامی؟ و در حالی که ما به امواج حوادث درمی غلتیم، در خود محصور بمانی؟ اگر نتوانیم صدای گریه مان را به گوش تو برسانیم، دیگر امیدی برایمان باقی نمی ماند. پس شیرینی میوه ای که دستآورد مرارت و تلخی زندگی است، و حاصل شکوِه ها، اشکها، لابه ها، و مویه هاست، از کجا می آید؟ آیا شیرینی اش از آن جهت است که امیدوار باشیم تو صدای ما را می شنوی؟ این امر در مورد عباداتی که متضمن شوق رفتن به سوی تو هستند، صدق میکند. اما آیا این شیرینی از رنج یا ملالی بود که مرا از پای درمی آورد؟ من امید نداشتم که او حیات دوباره ای بیابد و این، آن چیزی نبود که با اشکهایم طلب می کردم. چون ملول بودم و می گریستم. همین. زیرا بینوا بودم و شادمانی ام را گم کرده بودم. آیا اشکهای تلخ، از پس ناکامی محسوس و کامیابی های سپری شده و آن کراهت سخت، کام مرا شیرین می کرد؟ ».
مرگ دوستش رنج های زیادی را به او متحمل کرد به طوریکه ناشکیبایی در اندوه، او را به نفی بلد و عزیمت به کارتاژ واداشت. اوقاتی را که به مصاحبت دوستان می گذراند، رنج هایش را تخفیف می داد.
در باب عطوفت انسانی سخن می گوید و این که این عطوفت جز در وجود خداوند قرین نیک بختی نیست.
آنچه آگوستین بر آن اهتمام دارد این است که تمام مخلوقات در گذرند و جان در مخلوقات به آرامش نائل نمی شود. در واقع تمامی کائنات می رایند، فقط خداوند ماناست.
او ادامه می دهد که تمامی نفوس را بایستی در خداوند دوست داشت؛ همان که یگانه مأمن آرامش است، همان که عیسی مسیح با تجسدش ما را به او میخواند.
آگوستین مقدس اعتراف می کند از آنجا که روحش با تصویر پدیده های جسمانی کدر گشته بود، توان درك پدیده های روحانی را نداشت و بر آن باور بود که نفس، بخشی از خداست.
در آخر باب چهارم، به این نکته اشاره می کند که ما به سبب گریز، هراسی از بازنیافتن مأمن بازگشت نداریم. چرا که سرمنزل حقیقی ما، جاودانگی تو، در غیاب ما فرونمی ریزد.
باب پنجم
در این باب سنت آگوستین نفس خود را به تسبیح پروردگار می گمارد.
« خداوندا، فدیهی اعترافات مرا بپذیر. آن را از زبان من، که تو آن را ساختهای و به اقرار نامت برانگیزاندهای، قبول کن. تمامی استخوانهای مرا شفا بخش. هیچیک از مخلوقات تو لحظهای در ستایش تو درنگ نکرده، خاموشی نمیگیرند. آفریدههای معنویات تو را با دهانی که به سوی تو چرخیده ستایش میکنند و مخلوقات جاندار و بیجان با دهان نظارهگرشان. اینچنین روح ما خود را از ضعف بیرون میکشاند و با تکیه بر آفرینش تو و با رسیدن به تو، ای خالق این آیات، اوج میگیرد؛ بدانجا که قوت قلب و اقتدار حقیقی وجود دارد. ».
وی می گوید شریران را از محضر الهی گریزی نیست و باشد که عنقریب به سوی او بازگردند. و فقط معرفت الهی ما را به سرمنزل سعادت می رساند.
او در ادامه می نویسد: « در خلال نه سالی که روح آواره ی من به مانویان توجه داشت، با بی صبری زایدالوصفی آمدن فاؤستوس را انتظار می کشیدم. سایر طرفداران، وقتی دست روزگار مرا به محضرشان می انداخت، از ایرادات من می گریختند. آنان به من اطمینان می دادند که به محض آمدن مانی، صرف گفتوگو با او کافیست تا تمامی مشکلات را بسیار صریح و جدی حل کند. چون فاؤستوس آمد، من او را مردی دوست داشتنی یافتم که با جذبه سخن می گفت و مضامین متداول را بسیار دلپذیرتر از سایرمانویان، به آنان می آموخت. اما این ساقیِ کارآزموده با آن ساغرهای پرتکلف، برای رفع عطش من چه می توانست کرد؟ گوشهایم از این مباحث خسته شده بود. دیگر مباحث او را نیکوترین مباحث نمی یافتم. زیرا فقط با زبانی بهتر بیان می گردید، شیوایی و طرز بیان آن گفته ها حقیقت را در نظرم آشکار نمی نمود. من فقط به خاطر فصاحت و چهره ی استدلالگر او بود که باور نمی کردم وی روحی خردمند داشته باشد. آنان که پیرامون او برای من لاف و گزافها می گفتند، داوران خوبی نبودند و فقط بدان خاطر که فاؤستوس آنان را مسحور سخنانش میکرد، او را به طور مشهود و معقول، حرمت می نهادند.
همچنین گونه ی دیگری از آدمیان را شناختم که برایشان حقیقت مجهول بود و حتّی اگر حقیقت با زبانی دقیق و فاخر بر ایشان عرضه می گشت، از قبول آن سر باز می زدند. اما مرا ای خداوندگار من، تاکنون به واسطه ی راههای شگفت انگیز و مکتومی تعلیم داده ای و من باور دارم که تو مرا آموخته ای. زیرا این تعلیمات، عین حقیقتند. این حقیقت، هر کجا که باشد و هر جا که عیان شود، آموزگاری جز تو برای آن نمی شناسم. پس، در آن هنگام به یاری تو دانستم که نباید اندیشه ای را فقط به این دلیل که فصیح است، حقیقت انگاشت؛ و نه از آن رو که زبانی غیر قابل ترجمه دارد دروغ پنداشت، و نه آن را که به شکلی درخشان بیان می گردد، کذب دانست. اما خرد و بلاهت با خوراكهای گوارا و ناگوار قابل قیاسند و سبک و سیاق بیان را به ظروف گرانبها و یا بیارزش می توان تشبیه کرد.
من مدت مدیدی بیتابانه در انتظار فاؤستوس به سر برده بودم، چندانکه از شور و شعفی که در مباحثه نشان می داد و تسلط کاملی که همیشه در زبانش برای جذب افکار داشت، محظوظ می شدم. آری، از این خصوصیات خشنود بودم و او را بیش از سایرین می ستودم. با این حال، چیزی مرا می فسرد. مستمعین گرد او ازدحام می کردند و این امر موجب میشد که من نتوانم به او رجوع کنم و پیرامون مسائلی که خاطر مرا به خود مشغول داشته بود، در گفتوشنودی صمیمانه با وی بنشینم. سرانجام فرصتی نصیبم شد. زمانی که مبادله ی عقاید مزاحمتی برای وی فراهم نمی آورد، به اتفاق دوستانم به حضورش رسیدیم. من برای او چند مسأله که برایم مبهم بود، مطرح کردم. البته او را در صناعات نظری بی اطلاع یافتم. فقط اندکی دستور زبان می دانست، و البته اطلاعاتش در آن زمینه نیز جز شناختی سطحی نبود.
او مباحثی چند از سیسرون و سنک خوانده بود و نیز چند شعر و برخی کتب هنرمندانه که با زبان لاتین فاخری نگاشته شده بود. او همچنین هر روز تمرین سخنوری می کرد و عجبا که چه تجربه ای داشت در سهولت گفتار. به سبب کاربرد رضایتبخش قریحه و نیز برخی جذبههای طبیعیاش، دیگران را بیش از پیش مفتون می کرد. پروردگارا، ای خداوندگار من و ای قاضی ضمیرم، آیا خاطرات من صادقند؟ اینک قلب و حافظه ی من در پیشگاه تواند؛ در پیشگاه تویی که از آن زمان با راههای مخفی و شگفت انگیز تقدیرت راهنمای من بودهای و همواره خطاهای شرم آور مرا پیش چشمانم نهادهای تا منظر آنها در نگاهم کریه آید. ».
او پس از وقوف بر جهالت فاؤستوس از فرقه ی مانویان دل زده می شود. در این حین به مرض صعب العلاجی در رم مبتلا می شود و به یمن دعاهای مادر بهبود می یابد.
همچنان که رفته رفته از آموزه ی مانوی مسلکان فاصله می گرفت، در نظرش بر شمار خطاهای ایشان افزوده می گشت.
آگوستین از سوی سیماك، به قصد تعلم در فن خطابه در میلان گسیل آنجا شد و استقبال پرشور آمبروسیوس از او، باعث ایجاد انگیزه ای قوی در وجودش شد.
باب ششم
مونیکای پارسا، فرزندش را در میلان می یابد و چون مطلع می شود که وی دیگر در جرگه ی مانویان نیست، یقین حاصل می کند که عنقریب پسرش را کاتولیک خواهد یافت.
فرصت مناسبی برای آگوستین بود تا به فهم هر آنچه هنوز ادراك نکرده بود، و شروع بازشناسی آمریت متون مقدس بپردازد.
او در کتاب اعترافات در بخشی اینچنین پیرامون تأهل و مجرد می نویسد:
« آلیپیوس مرا از ازدواج کردن بر حذر می داشت. او پیوسته به من می گفت که اگر من همسری اختیار کنم، به هیچ وجه نمی توانیم اوقات خود را وقف دل دادن به حکمت کنیم. او خود کاملاً پاكدامن بود و این امر از آن رو شگفت آور بود که در نوجوانی، تجربه ای در زمینه ی عشق داشت، اما دلبسته ی آن نمانده بود. او از این بابت سرخورده شده بود و نسبت به این امر احساس انزجار می کرد. از آن پس در پاكدامنی کامل به سر می برد. به او خرده می گرفتم و برایش از افرادی که با وجود ازدواج، حکمت را تلمذ کرده بودند، در خدمت خداوند بودند و نیز برخوردار از دوستان وفادار و گرانمایه، نمونه می آوردم. در حقیقت خود من از این اقتدار درونی بسیار دور بودم. اسیر و بیمار هوی وهوس بودم و با به دنبال کشیدن زنجیر اسارت خود، لذات فانی را می چشیدم. خوف آن داشتم که روزی این زنجیر از هم بگسلد و سخنان اندرزگونهای را که بر من ضربه می زد، همچون مجروحی که دست تیماردارش را که بر او مرهم می گذارد پس می زند، از خود دور سازم. به علاوه ابلیس برای اغوای آلیپیوس مرا به خدمت گرفته بود. او با سخنان پرجذبه و دلفریب من، بر سر راه آلیپیوس بذر دام هایی را می افشاند تا بر اثر آن، پاكدامنی و آزادی روحش را زایل کند. آلیپیوس از این که مردی چون من با یک چنین موقعیتی، در سودای شهوت گرفتار آمده، شگفت زده شده بود؛ در جایی که من هر بار در خلال مباحثاتمان به او می گفتم که برایم امکان ندارد که در تجرد به سر برم. برای مقاومت کردن در برابر اعجابش، به وی می گفتم که میان تجربه ی زودگذر و شتابزده ی او، از لذتی که وی به زحمت آن را به یاد می آورد و نیز تحقیر آن که بر او سهل و آسان بوده است با گوارایی پیوند مورد نظر من تفاوت زیادی وجود دارد و اگر نام در خور احترام ازدواج بر آن اضافه گردد، او دیگر نمی بایست از این که من چنین پیوندی را حقیر نمی شمردم به شگفت آید. سرانجام او نیز به ازدواج تمایل پیدا کرد... ».
از آنجا که ایشان خود را جدای از مردم می دیدند، طرح پیشنهاد زندگانی اشتراکی با چند تن از دوستان مطرح شد تا به دور از مردم و برای خودشان زندگی کنند
در ادامه ی اعترافات آگوستین اذعان می دارد که از مرگ می ترسد و از روز داوری بازپسین و این که سعادت در شهوات جسمانی یافت نشود می هراسد.
باب هفتم
سنت آگوستین در تلاش ادراك ذات خداوندی است...
« دیگر دوران نوجوانی پلید من به سر آمده بود. به دوران جوانی نزدیک می شدم و هرچه بر سن و سالم افزوده م یشد، سبک سری روحم بی پرواتر می شد. زیرا من فقط قادر به درك ذاتی بودم که قابل رؤیت باشد. به محض آن که اندکی به دروس حکمت توجه کردم، دیگر نمی توانستم تو را ای خدای من، در قالب جسمی انسانی تصور کنم. من همواره از این اعتقاد می گریختم و از خطایابی در ایمانیان، حتّی در ایمان مادر روحانیمان و کلیسای کاتولیک تو، خرسند می شدم. اما چه درکی می توانستم از تویی داشته باشم که نمی دیدم؟ پس کوشیدم تو را درك کنم. من که انسانی بیش نبودم، آن هم چه انسانی! تو، عظیم، یکتا و خدایی حقیقی هستی. تو را مدام در اعماق قلبم تغییرناپذیر و نقصناپذیر می انگاشتم. نمی دانم این یقین از چه وقت و از کجا در من راه یافته بود. اما به وضوح می دیدم و مطمئن بودم آن کس که تباه شدنی است، لایق آن کسی است که تباه نمی شود. لاجرم آن کس را که خدشه پذیر نبود، فراتر از کسی انگاشتم که خدشه پذیر بود و آن کس که اندیشناك تغییری نیست، در نظرم گرامی تر از کسی آمد که دستخوش تغییر بود... ».
او اعتراف می کند خداوند تباهی ناپذیر است. سپس در پی رابطه ی خداوند و شر برمی خیزد و سعی دارد منشأ شر را جست و جو کند. او با اعلام اینکه همانا خداوند وجود مطلق است بیان می کند که هر آنچه هست، از آنجا که مخلوق خداوندی است، نیکوست.
تمامی کائنات تسبیح گوی خداوند هستند و خداوند از هرگونه خطایی منزه است. وجود همه چیز به دست خداوند و در خداوند است و همانا شر، روی برتافتن از خداوند است. این ها همه گفتگوهای مفصلی است که آگوستین در اعتراف یه خدای خود به آنها پرداخته است. وی همچنین معتقد است تعالی در معرفت الهی دارای مراتب و درجاتی است.
باب هشتم
عزم آگوستین برای یافتن سمپلیسیانوس ، پیر فرزانه، به منظور مشورت با او موضوع این باب را تشکیل می دهد.
در باب سروری که خدا، فرشتگان، و آدمیان در ایمان آوردن گناهکاران به دست می آورند نیز آگوستین با معبودش سخن گفته است.
او عزم خود را جزم می کند و اراده ای قوی در خود می بیند که می تواند با خودش ستیز کند و اعلام می کند که در حال شکستن واپسین مقاومت های نفس خویش است.
باب نهم
این باب بیشتر به نیایش اختصاص یافته است. نیایشی کاملا ادبی و از روی خضوع و نیاز به درگاه خداوند.
وی اعلام می کند و بهتر بگویم با خدای خود این طور عهد می کند که ترك تعلیم کند:
« در حضور تو، مصمم شدم به این که مقام زبان را از بازار پرگویی بیرون بکشانم. دیگر نمی خواستم طفلانی که نه شریعت تو را می شناختند و نه آرامش تو را در سر داشتند، بلکه سرشار از هیجانات کاذب و دیوانه وار و ستیزه جویی های معرکه بودند، از دهان من برای جنون خویش حربه بسازند... ».
او ابن تصمیم خود را به اهالی میلان هم اعلام می کند.
مادرش مونیکا فوت می کند و او را بادردی از تنهایی به جای می گذارد. آگوستین به درد دل می پردازد و یتیم بودنش را به درگاه خدا عرضه می دارد و برای مونیکای راحل دعا می کند.
باب دهم
این باب در مورد معرفت الهی است. چیزی که سنت آگوستین به دنبال آن بوده و هست. او معتقد است خداوند موضوع معرفت حسی نیست.
او با طرح مسائل مربوط به حافظه، مثل ظرفیت آن و...، اذعان می کند که معرفت الهی صرفا به مدد حافظه میسر نیست و از طرفی هم نسیان مطلق محال است. لذا ممکن نیست انسانی به کلی خدا و خالق خویش را فراموش کرده باشد.
وی با بیان اینکه طلب سعادت، مستلزم تداعی سعادت است. این سؤال را مطرح می کند که تداعی سعادت متضمن چیست؟ و خود در پاسخ به آن می گوید جز در خداوند، در هیچ کجا سعادت را نمی یابیم.
از نظر آگوستین خداوند در درون ماست. و حیات آدمی مداوم در حال ابتلا است و انسان در دریای بلا غوطه ور است. یگانه اتکای ما در این دریای طوفانی خداوند است.
در ادامه به برخی از گناهانی اعتراف می کند که همیشه در دسترس هستند (شهوت و نفس پرستی، افراط، لذات شامی، لذات بصری، لذات سمعی) و بیان می کند که باید پله پله در جست و جوی خداوند بود و گام به گام از این معصیت ها دور شد تا به حقیقت محض برسیم چرا که در آنِ واحد نمی توان هم حق و هم باطل را صاحب شد.
باب یازدهم
آوستین مقدس خداوند را بدایت و نهایت این اعترافات می داند.
او معرفت الهی را از نصوص مقدس طلب می کند و خواستار کشف معانی حقیقی آیات تکوین خلقت است.
او اعتراف می کند که خلقت حاصل کلام الهی است و درك کلام خالق، طبق قانون زمان، محال است. و در یک کلام خداوند، عالم را با کلمه اش آفرید.
باب دوازدهم
او در این باب اذعان می دارد که تنها خداوند می تواند به ما توان فهم کتاب مقدس را عطا کند.
از دیگر نکات مهم این باب اشاره و اعتراف به این است که خداوند ماده را از عدم آفریده و آگوستین در باب عظمت خالق بسیار سخن گفته است.
باب سیزدهم
استعانت از خداوند موضوع اصلی این باب از کتاب اعترافات آگوستین است.
او همه چیز را حاصل فیض خداوند می داند به طوریکه می گوید: « آسمان و زمین حاصل فیض خداوندند. ».
آسودن در خداوند، نهایت و غایت آمال سنت آگوستین است.
« اینک ما بدانچه تو پرداخته ای می نگریم. زیرا هستی به دلیل « نگاه تو » هست. پس آنگاه که بیرون از خویش را می نگریم، موجودیت آنها را می بینیم و با تأمل در آنها درمی یابیم که زیبایند. لیکن تو، پیش از این [قبل از آن که چیزی پدید آید]، همه ی آنچه را که هست، به قصد خلق کردن در نظر آوردی. اکنون نیز اشتیاق انجام فعل نیک دامن گیرمان شده است و این شوق از همان دم که دل، خیر را از روح تو وام ستاند، در ما جای گرفت. پیشتر میل به شرّ در سر داشتیم، چرا که رهایت کرده بودیم. اما تو، ای خداوندگار یکتا! هرگز از« خیر » بازنایستادی. به رحمت تو، برخی از کارهای ما در نظر نیک می آید؛ اگرچه این نیکی دوامی نخواهد داشت. با این همه، ما دل به این سپرده ایم که سرانجام طعم آرامش را در پیشگاه متبرك تو خواهیم چشید. و اما تو که بی نیاز از هر خیری، طعم آرامش ابدی را می چشی. زیرا تو در خود غنوده ای. کیست که بتواند این حقیقت را درك کند؟ کدامین ملک بر ملائک دیگر چنین درکی را ارزانی خواهد کرد؟ یا کدامین فرشته بر آدم؟ پس، از تو باید خواست و در تو باید جست و فقط حلقه بر آستان تو باید کوفت؛ آستانی که خواهیم یافت و بر ما گشوده خواهد شد.
آمین ».
پایان
پاییز 1390
«پروردگارا سینه ام را گشاده گردان و کار را بر من آسانفرما و از زبانم گره بگشاتا همگان سخنم را دریابند»