جهاني شدن سياست : روابط بين الملل در عصر نوين (1)
فصل
اول:جهاني شدن سياست
·
جهاني شدن به روندي اطلاق مي شود -هنوز هم
تداوم دارد - كه جهان از طريق آن از بسياري از جهات به مكاني واحد تبديل شده است.
·
جهاني شدن به شكل هاي گوناگون تمامي حوزه هاي
سياست اجتماعي را دربرمي گيرد.
·
اگر چه از اواسط قرن نوزدهم به بعد زمينه
كاري قابل ملاحظه اي براي روند جهاني شدن
فراهم گرديد ، اما اين روند از دهه 1960 پيشروي تمام عيار خود را آغاز نمود.
·
بسياري از قرائت ها درباره روند جهاني شدن اط
ساده انگاري بيش از اندازه ، مبالغه و روياپردازي رنج مي برند.
·
جهاني شدن با برخي تغييرات نسبتا فراگير در
نظم جهاني ، ارتباط دارد.
·
جهاني شدن نظام وستفالي و اصل محوري آن يعني
حاكميت كشورها را با چالش بنيادين مواجه ساخته است.
·
اگر چه جهاني شدن مرگ حق حاكميت را به دنبال
داشته ، اما دولت را در خود حل نكرده است.
·
يك كشور در دوره فراحاكميت در مقايسه با سلف
وستفالي خود ، رفتار كاملا متفاوتي خواهد داشت.
·
جهاني شدن سبب افزايش همكاري مستقيم فرامرزي
بين حكومت هاي ايالتي و شهرداري ها شده است.
·
جهاني شدن گسترش عمده نظارت فراكشوري را به
وسيله نهادهاي وابسته به حاكميت جهاني به ارمغان آورده است.
·
بخش خصوصي در حاكميت جهاني در عصر حاضر از
طريق نهادهاي مشاوره اي ، موسسات تحقيقاتي ، بنيادها و شوراهاي مشورتي نقش فعالي
بر عهده گرفته است.
·
نهادهاي جامعه مدني با اشكال گوناگون سازماني
، موضوعات مورد نظر و راهكارهاي گوناگون ، پويايي و نوآوري زيادي براي سياست هاي
جهاني عصر حاضر به ارمغان آورده است.
·
جهاني شدن
دستيابي به دموكراسي را از طريق دولت ناممكن مي كند
·
نهادهاي حكومت جهاني به شدنت غير دموكراتيك
هستند.
·
حكوممت هاي جهاني از طريق بازار سبب نابرابري
هاي عميق و سلطه كارايي بر دموكراسي مي شود.
·
نهادهاي جامعه مدني جهاني نيز عموما از سوابق
متزلزلي در زمينه استفاده از روش هاي دموكراتيك برخوردار هستند.
فصل
دوم :تكامل جامعه ب ي
·
جامعه ب ي عبارت است از سازماني متشكل از
دولتهاي عضو كه نه تنها فراتر از مرزهاي ب ي با هم تعامل دارند بلكه اهداف ،
سازمانها و معيارهاي رفتاري مشترك دارند.
·
گونه هاي تاريخي متفاوتي از جامعه ب ي وجود
دارد و مهمترين آنها جامعه ب ي معاصر است.
·
براي درك جامعه ب ي توجه به روابط گروهي
متضاد ( مانند امپراتوريها كه از نظر تاريخ تداوم بيشتري دارند) مهم است.
·
استقلال سياسي ارزش اصلي جامعه ب ي است.
·
دو طلايه دار جامعه ب ي عبارت بودند از يونان
باستان و ايتالياي رنسانس.
·
دو امپراتوري كه در تقابل با اين جوامع بودند
و به مثابه پل تاريخي بين آنها عمل مي كردند امپراتوري روم و جانشين بلافصل مسيحي
آن در غرب يعني جمهوري مسيحي در قرون وسطا بود.
·
جامعه ب ي يوناني بر اساس «پليس»ها و فرهنگ
هلني شكل گرفته بود.
·
جامعه ب ي ايتاليا بر اساس «دولت» و هويتهاي
قدرتمند شهري و رقابتهاي ايتاليايي ها در عصر رنسانس شكل گرفته بود.
·
اين جوامع
ب ي كوچك در نهايت به دست قدرتهاي سلطه طلب همسايه شكست خوردند.
·
صلح وستفالي اولين تجلي صريح جامعه دولتهاي
اروپايي بود كه مقدم بر تمام رويدادهاي بعدي در جامعه ب ي به حساب مي آمد.
·
اين جامعه ب ي جانشين جمهوري مسيحي قرون وسطا
شد.
·
جنبه خارجي توسعه دولتهاي سكولار مدرن بايد
راهي مشروع براي انجام روابط مشترك پيدا كند بي آنكه دربرابر مقامات ارشد يا سلطه
هژمونيك خارجي تسليم شود.
·
اين جامعه اولين جامعه ب ي كاملا صريح با
نهادهاي ديپلماتيك خود ، مجموعه اي رسمي از قوانين و رويه هاي اعلام شده در
كشورداري محتطاطانه از جمله موازنه قدرت بود.
·
دولتهاي اروپايي از طريق جنگ و رقابت هاي خود
اقدام به توسعه سازمان و تكنولوژي نظامي كردند تا قدرت خود را در مقياس جهاني اعما
كنند و نظام هاي سياسي غير اروپايي انگشت شماري توانستند سد راه توسعه آنها شوند.
·
حقوق ب ،ديپلماسي ،موازنه قواي اروپايي در
سراسر دنيا به كار گرفته شد.
·
ملي گراهاي بومي و غير اروپايي در نهايت قيام
كردند و مدعي حق تعيين سرنوشت خود شدند و در نهايت منجر به استعمار زدايي و توسعه
جامعه ب ي شد.
·
متعاقب آن بعد از جنگ سرد و فروپاشي شوروي و
بسياري از دولتهاي كمونيستي اين توسعه بيشتر شد.
·
امروزه براي اولين بار درتاريخ يك جامعه ب ي
با گستره جهاني وجود دارد.
·
امروزه جامعه ب ي ، چارچوبي اجتماعي و جهاني
است كه شامل هنجارها و ارزش هاي مشترك و براساس حاكميت دولتها ست.
فصل
سوم:تاريخ ب 1900-1945
·
علت
بي ثباتي دراز مدت اروپا را مي شود در شكل گيري آلمان متحد در دهه 1870 مشاهده كرد
كه باعث برهم خوردن موازنه قدرت شد.
·
قدرت هاي اروپايي در اواخر قرن نوزدهم و
اوايل قرن بيستم بر سر مسايل استعماري
باهم به نبرد برخاستند وآلمان نيز در جستجوي بازار و مستعمرات جديد بود.
·
برخي از سلسله هاي پادشاهي در اروپا در حال
سقوط بودند و اين سئوال را بي پاسخ گذاشتند كه كدام ترتيبات منطقه اي و حقوقي
جانشين اين امپراتوريها خواهد شد.
·
در عين حال بحث ملي گرايي به ويژه در منطقه
بالكان و اروپاي مركزي در حال گسترش بود و جنبش هاي ملي گرايانه در امپراتوري هاي
در حال اضمحلال عثماني و اتريش-مجارستان ادعاهاي خود در زمينه حق داشتن كشور مستقل
را مطرح مي كردند.
·
مجموعه اي از تنش هاي اقتصادي ، ملي گرايانه
و امپرياليستي در نهايت منجر به جنگ جهاني اول شد.
·
بسياري از شروط قرادادهاي صلح بعد از جنگ
جهاني اول (پيمان ورساي )بر اساس 14 نكته كه ويلسون مطرح كرده بود ، شكل گرفتند.
·
قرار بود «جامعه ملل» مانع از جنگ هاي آينده
باشد ، مجمعي كه مي بايست بر ضد دولت هاي متجاوز اقدامات جمعي انجام دهد.
·
مجموعه اي از كشورهاي جديد در منطقه بالكان و
اروپاي شرقي و مركزي تشيكل شدند بر باقي مانده هاي امپراتوري هاي عثماني و
اتريش-مجارستان.
·
آلمان مقصر جنگ شناخته شد .اين كشور مناطقي
را به لهستان واگذار كرد ، استان آلزاس -لورن به فرانسه برگدانده شد ، قرار شد
آلمان خلع سلاح شود ، فرانسه رايلند را به
عنوان يك منطقه نظامي اشغال كند و غرامت
هاي جنگ به قدرت هاي پيروز پرداخت شود.
·
بسياري از منتقدان ايراداتي به اين پيمان
گرفتند ، گفتند اين پيمان در قبال المان بسيار سخت گيرانه است و برخي ديكر گفتند به اندازه كافي سخت گيرانه
نبوده است.
·
از زمان انقلاب صنعتي تا آغاز جنگ جهاني اول
، اقتصاد سرمايه داري جهان در حال توسعه بود و سطح تجارت جهانيافزايش مي يافت.
·
جنك اول اين توسعه را متوقف كرد.تاثيرات منفي
عميقي بر نظام ب گذاشت.اين تاثيرات به دليل رونق اقتصاد آمريكا در دهه 1920 مخفي و
پوشيده ماند.
·
در سال 1929 سقوط بازار سهام وال استريت باعث
ايجاد ركود جهاني شد و نشان داد تا چه حد اقتصاد ملي كشورها تحت تاثير نيروي
اقتصاد ب ي است.
·
ركود اقتصادي در بسياري از كشورها منجر به
پيدايش جنبش هاي سياسي افراطي شد كه قدرت گرفتند و بسياري از انها ماهيت راست
افراطي داشتند.
·
از 1868 به بعد ژاپن دوره پر سرعت صنعتي شدن
را همراه با پيامدهاي ژرف اجتماعي ، سياسي و اقتصادي پشت سرگذاشت.
·
ژاپن براي پيدا كردن بازارهاي جديد ، مواد
خام و زمين براي جمعيت رو به رشد خود ، نفوذ در شمال چين را آغاز كرد ، در حالي كه
چين دچار جنگ داخلي طولاني مدت بود.
·
ژاپن به رغم اينكه در جنگ اول برضد آلمان
جنگيد ولي همانند اين كشور نسبت به حل
وفصل مسايل در دوره بعد از جنگ نارضي بود.
·
بين سالهاي 1931 تا 1933 به بعد ژاپن سلطه
خود بر منچوري را تحكيم كرد و دولتي دست نشانده به نام منچوگو ايجاد كرد. وانكش
جامعه ملل به صريح ترين اقدام تجاوزكارانه كه تا آن موقع بروزكرده بود ، از نوع
حداقلي بود.
·
در1937 ژاپن با چين وارد جنگ شد و به اين
ترتيب روابظش با آمريكا تيره شد و نهايت ژاپن به آمريكا در پرل هاربر حمله كرد.
·
ريشه هاي جنگ دوم موضوع مباحثات تاريخي
بوده است .مورخان درباره اين نكته بحث مي
كنندكه هيتلر نقشه جنگ را تا كجا كشيده بود .آيا گسنره جنگ را پيش بيني كرده بود.
·
فاشيسم و نازيسم آنگونه كه در ايتاليا و
آلمان محقق شد منجر به تغيير شكل كامل جامعه اين دو كشورشد و حريم خصوصي افراد از
بين رفت.از نظر سياست خارجي ، نقشه هاي جاه طلبانه ارضي به گونه اي تصوير شده بود
كه فراتر از بازنگري در پيمان ورساي مي شدند.
·
سياستمداران در فرانسه و بريتانيا در مواجهه
با بحران هاي متعدد ب ي سياست باج دهي و سازش را با هيتلر را در پيش گرفتند.
·
به محض اينكه آلمان در مارس 1939 پراگ را
اشغال كردسازشكاري كنار گذاشته شد و هنگامي كه المان در سپتامبر 1939 به لهستان
حمله كرد ، فرانسه و بريتانيا به اين كشور اعلن جنگ دادند.
فصل
چهارم : تاريخ ب1945-1990
·
قدرت هاي مختلف اروپايي بعد از 1945 رفتارهاي
مخختلفي در برابر استعمار زدايي ازخود بروز دادند.بريتانيا تصميم گرفت كه از اين
كار دست بردارد در حالي كه ديگران تمايل داشتند امپراتوري خود را ادامه دهند مانند
فرانسه.
·
قدرت هاي اروپايي ديدگاه هاي متفاوتي نسبت به
مناطق و كشورهاي مختلف داشتند.مثلا عقب نشيني بريتانيا از آسيا بعد 1945 بسيار
سريعتر از هقب نشيني در آفريقا بود.
·
فرايند استعمار زدايي در بسياري از مواقع بي
دردسر بود ولي بسته به رفتارهاي استعمار كننده و جنبش هاي ملي گرا در مواردي به
جنگي انقلابي ختم مي شد مانند الجزاير ، مالايا و آنگولا.
·
تلاش براي كسب استقلال و ازادي زماني كه ابر
قدرت ها و متحدان آنها در آن دخالت مي كردند به تعارضات جنگ سرد تبديل مي شد .
مانند ويتنام.
·
اين پرسش كه ايا استعمار زدايي موفق بود يا
نه ؟ بستگي دارد كه از چه زاويه اي ديده شود ؟ ( از ديدگاه قدرت هاي استعماري يا
از ديد جنبش هاي استقلال طلب.)
·
درباره اينكه جنگ سرد چه زماني اغاز شد و چه
كسي مسئول آن بود و چرا آغاز شد /ع نظرات مختلفي وجود دارد.
·
جنگ سرد در اروپا با شكست اجراي توافق نامه
هايي كه در پوتسدام و يالتا امضا شده بودند ، آغاز شد.
·
در روابط شرق و غرب مراحل متمايزي وجود
دارندكه طي انها تنش و خطر رويارويي مستقيم شدت گرفت يا كاهش يافت.
·
بعضي از جنگ هاي داخلي و منطقه اي به علت
دخالت ابرقدرت ها شدت گرفت يا طولاني شد و در صورت عدم مداخله آنها يا رخ نمي
دادند و يا كوتاه تر مي شدند.
·
پايان جنگ سرد سبب برداشته شدن سلاح هاي هسته
اي نشده است.
·
هنوز درباره استفاده از بمب هسته اي در سال
1945 و تاثير آن بر جنگ سرد، بحث ها و
ديدگاه هاي مختلف وجود دارد.
·
سلاح هاي هسته اي عامل بسيار مهمي در جنگ سرد
بودند ، اينكه مسابقه تسليحاتي از خود داراي چه نيرويي بوده ، نكته اي قابل بحث و
بررسي است.
·
موافقت نامه هاي كنترل و محدود كردن زرادخانه
هاي هشته اي ، نقش مهمي در روابط شوروي و امريكا ايفا كرد.
·
كشورهاي دارنده سلاح هاي هسته اي درباره
جلوگيري از گسترش سلاح هاي هسته اي با ساير كشورها توافق كردند.
·
بحران هاي ب ي متعددي به وقوع پيوست كه خطر
بروز جنگ هسته اي در آنها وجود داشت.
فصل
پنجم :پايان جنگ سرد
·
پايان جنگ سرد نقطه ي عطف مهمي در تاريخ بود
كه با تغييراتي كه در نظام ب ، دولت-ملت ها و سازمان هاي ب سنجيده مي شود.
·
اصطلاح جنگ سرئ مي تواند هم به ويژگي هاي
رفتاري روابط آمريكا و شوروي در بين سالهاي 1945 تا 1989 ، وهم به ساختار اساسي
رفتار آن دو كه برخوردار از ثبات بود اشاره داشته باشد.
·
عناصر ساختاري اصلي جنگ سرد عبارت بودند از
رقابت سياسي و نظامي ( و مهمتراز همه هسته اي ) بين ايالات متحده و اتحاد شوروي ع
تعارض عقيدتي بين سرمايه داري و كمونيسم ، تقسيم اروپا ، وگسترش تعارض ابرقدرتها
به جهان سوم.
·
سقوط كمونيسم علت اصلي پايان جنگ سرد بود اما
تمام جوانب تغييرات سياست ي را از 1989 به بعد را تشريح نمي كند.
·
ناگهاني بودن سقوط كمونيسم باعث بي اعتبار
شدن پيش بيني هاي كارشناسان شد.
·
به دقرت رسيدن گورباچف نشان دهنده ظهوري نسلي
نو در رهبري شوروي بود هر چند كه گورباچف در اوايل نشان نمي داد كه قالب سياست هاي
شوروي را در هم خواهد شكست.
·
اتحاد شوروي دچار مشكلات اقتصادي بنياديني
بود كه در دهه 1980 به وسيله كاهش محصولات كشاورزي و ناكامي در مواجهه با چالش
انقلاب رايانه اي شدت گرفته بود.
·
گلاسنوست با تعديل سانسور كه گورباچف اميد
داشت بتواند آن را كنترل كند آغاز شد اما اين فرايند به سرعت از دستش خارج شد زيرا
چيزي به نام افكار عمومي حقيقي در حال شكل گرفتن بود.
·
تركيبي از گلاسنوست و تجديد ساختار سياسي
باعث تضعيف نقش حزب كمونيست و در نهايت خود اتحاد شوروي شد كه تا پايان 1991 به
جمهوري هاي مجزايي تجزيه شد.
·
سازمان دهي دوباره اقتصادي اين تاثير را داشت
كه منطق نظام قديمي نابود شود بي آنكه مكانيسم هاي جديد و عملي جاي آنها را
بگيرند.
·
پايان كونيسم در اروپاي شرقي ناگهاني بود اما
اعتراض به حاكميت كمونيسم هيچ گاه تازه و نوپا نبود.
·
اتحاد شوروي هميشه مجبور به پذيرش اين واقعيت
بود كه اختلافات ملي و ميل به خودمختاري در ميان كشورهاي اروپاي شرقي وجود دارد و
تلاش كرد تا بين حفظ يكپارچگي بلوك شوروي و اجازه دادن به كمي تنوع ، توازن ايجاد
كند.
·
اتحاديه لهستاني موسوم به «همبستگي» نشان
دهنده جريان هاي گسترده نارضايتي هايي بود كه قدرت آن حتي بعد از ممنوعيت اين سازمان
حفظ شد.
·
اينكه گورباچف از دكترين برژنف در مورد «
حاكميت محدود اروپاي شرقي » دست كشيد تسريع كننده فرايند انقلابي شد.
·
ناكامي تلاشهاي رهبران اروپاي شرقي براي
ممانعت از موج انقلاب 1989 به وسيله انتصاب نيروهاي جديد ، نشان داد كه تا چه حد
بحران كمونيسم عميق و جدي بوده است.
·
ديدگاه در مورد نقش آمريكا در پايان جنگ سرد
عمدتا به صورت دو قطبي بوده اند .برخي سازش ناپذيري ريگان را عامل به زانو درآوردن
شوروي مي دانند و عده ديگر معتقدند سياستهاي ريگان بي اهميت بوده يا در عمل باعث
طولاني تر شدن جنگ سرد شده است.
·
روابط ميان آمريكا و شوروي با ظهور گورباچف و
به صورت يك شبه تغيير نكرد.آمريكا با احتياط به طرح ها و اقدامات او واكنش نشان
داد.
·
امتيازات اعطايي گورباچف به امضاي پيمان
نيروهاي هسته اي ميان برد كمك كرد و عموما جو موجود درروابط آمريكا و شوروي را
بهبود بخشيد ، اين امتيازات ابتدا به شيوه اي محدود ارايه شد اما با افزايش سرعت
اصلاحات ، افزايش يشتر حالت يك جانبه به خود گرفت و بسيارگسترده شد.
·
ماجرا فقط امتيازهاي شوروي نيست.آمريكا نيز
اقدامات چشم گيري انجام داد و نشان داد كه تفسير دو قطبي از پايان جنگ سرد بسيار
ساده و كلي است.
·
علل پايان جنگ سرد نه تنها در شرايط داخلي و
خارجي نهفته است بلكه ريشه در تعاملات آن دو نيز دارد.
·
جدايي بلوك كمونيست از سرمايه داري باعث شد
اين بلوك روز به روز نسبت به غرب سرمايه دار مزيت نسبي خود را از دست بدهد.
·
رشد اگاهي نسبت به نداشتن مزيت نسبي يكي از عوامل
سقوط كمونيسم به شمار مي آيد.
·
پايان جنگ سرد زمينه رابراي ارايه نظرات خوش
بينانه و بدبينانه آماده كرد.
·
هر دو رويگرد فوق ، شواهدي براي نظريات خود
در مورد گرايشان متنوع و بعضا متضاد در رويداد هاي ب ي بعد از جنگ سرد ارايه مي
دهند.
·
نو بودن نظام ب بعد از جنگ سرد نه در بي
ثباتي و درگيرينهاي موجود بلكه در محيطي ريشه دارد كه درگيري ها در آن به وقوع
پيوستند.
·
بعد از جنگ سرد بسياري از انديشمندان پديده
جهاني شدن و آينده امريكا را مرتبط با هم تلقي مي كنند هر چند كه مي توان انتظار
داشت براي هر دوي آنها فرايندهاي مخالف
شكل بگيرد.
فصل
ششم:تاريخ ب از 1989 به بعد
·
بيشتر كارشناسان در پيش بيني پايان جنگ سرد
ناكام ماندند.
·
نسبت به اين سئوال كه چرا جنگ سرد پايان يافت
هيچ ديدگاه مشتركي وجود ندارد.
·
جهان بعد از 1989 شايد خيلي متفاوت از آنچه
بعضي از منتقدين فرض مي كنند نباشد.
·
رد بسياري از مشكلات جديد جهان را مي توان تا
پايان جنگ سرد تعقيب كرد.
·
نظر فرانسيس فوكوياما درباره پايان تاريخ نه
به پايان زمان تاريخي بلكه به پيروزي نهايي ارزش هاي ليبرالي بر رقباي عقيدتي آنها
اشاره دارد.
·
خوش بيني ليبرالي نسبت به عصر بعد از جنگ سرد
، درصدد است تا اين خوش بيني را در محدوده يك نظريه بزرگتر و قابل ارزيابي عملي
درباره دنياي مدرن قرار دهد.
·
اين نظريه بر مبناي سه استدلال واضح شكل
گرفته است : يكي درباره ويژگي صلح طلب بودن دموكراسي ها ، ديگري درباره نقش مكملي
كه نهادهاي چند جانبه ايفا مي كنند و سومي درباره پيامدهاي امنيتي مثبت سرمايه
داري جهاني.
·
منظور از رياليست اين نيست كه آنها واقع بين
هستند ، بلكه به اين دليل است كه آنان نظريه اي دارند كه معتقد است تحليل منسجم
تري درباره روش عملكرد دولت ها درگذشته و حال ارايه مي كنند.
·
استدلال مرشايمر درباره بازگشت به آينده بر
پايه اين استدلال رئاليستي است كه نظام دو قطبي در دوره جنگ سرد منتهي به صلحي
طولاني شد كه ممكن است اكنون به علت از ميان رفتن آن ، اين صلح تضعيف شود.
·
نظريه هانتينگتون درباره برخورد تمدن ها ،
محتوم بودن تعارض را به عنوان يك واقعيت اثبات شده تاريخي نقطه آغاز كار خود
قلمداد مي كند و تا آنجا پيش مي رود كه استدلال كند تعارضات عمده بعدي در دنيا نه
تنها درباره اقتصاد يا عقيده بلكه بر سر فرهنگ خواهد بود.
·
نظريه كاپلان به نام هرج و مرج آينده بر اساس
تجربه اي شكل گرفته كه وي درمناطقي كه ر
مناطق در حال انقراض ) در دنيا مي نامد ، به دست آورده بود ( مانند بخش هايي از
آفريقا ) و معتقد است غرب چيزهايي را كه در اين نواحي اتفاق مي افتد ، ناديده مي
كيرد.
·
بعضي از نويسندگان راديكال و صاحب نفوذ در
مسايل سياست جهاني نظرات خود را در خارج از عرصه روابط بين الملل عالب -و درتضاد
با آن - تدوين كرده اند.
·
نوام چامسكي كه انتقادش از آنچه وي «
امپراتوري آمريكايي »مي نامد نقطه عزيمت روشنفكرانه اوست .وي معتقد است در نظم
نوين جهاني چيزهاي زيادي تغيير نكرده انديعني قدرتمندان و دلت هاي قدرتمند هنوز
حالت هژمونيك خود را حفظ كرده اند.
·
رابرت كاكس در حوزه اقتصاد سياسي ب ي داراي
شهرت شناخته شده تري است اما وي مانند چامسكي عقيده دارد كه ساختارهاي قدرت كه بعد
از جنگ سرد شكل گرفته اند هنوز در جاي خود محفوظ مانده اند.
·
وجود كمونيسم باعث محدو شدن دامنه جغرافيايي
سرمايه داري شده بود ، بنابراين از ميان رفتن آن منجر به گسترش سريع اصول بازار در
سراسر دنيا شد.
·
اصطلاحي كه براي تعريف سياست اقتصاد جهاني در
طول دهه 1990 به كار مي رفت « اجماع واشنگتن ز بود كه مجموعه اي سخت گيرانه از
معيارهاي اقتصادي را كه همه كشورها مي بايست از آن پيروي كنند تعريف مي كرد ، صرف
نظر از اينكه پيامدهاي رفاهي آن چه باشد.
·
در كشورهاي پيشرفته سرمايه داري ، نوعي گرايش
مشهود نسبت به سياست خارجي با محوريت اقتصاد وجود دارد.
·
منتقدان سرمايه داري نكات مهمي را مطرح مي كنند اما تاكنون
نتوانسته اند جايگزين اقتصادي جدي براي بازار معرفي كنند.
·
در اواخر دهه 1980 ميلادي نويسندگاني مانند
پاول كندي وجود داشتند كه معتقد بودند آمريكا در حال افول است.
·
اين ديدگاه كه زماني طرفداران زيادي داشت
ديگر مورد پذيرش اكثر صاحب نظران نيست.تركيبي از عوامل ، از جمله : سقوط شوروي ،
شكوفايي بلند مدت اقتصادي آمريكا و آنچه نويسندگان مسايل ر.ب ي ان را «قدرت
ساختاري » مي نامند ، باعث شدند آمريكا به قدرت مسلط تبديل شود.
·
مشكل اصلي كه بعد از جنگ سرد پيش روي سياست
خارجي آمريكاست انزواطلبي نيست بلكه يك جانبه گرايي و در اغلب موارد بي اعتنايي به
مناطقي از جهان است كه اين كشور در انجا ها منافع حياتي ندارد.
·
تلاش باي اقتصاد پويا و مردمي مبتني بر بازار
در روسيه تاكنون ناموفق بوده است.
·
اما براي غرب ، به رغم نقض حقوق بشر در چچن و
انتخاب پوتين ، يكي از مقامات سابق ك گ ب ، به رياست جمهوري ، رها كردن روسيه به
حال خود اكنون مخاطرات بيشتري دارد.
·
حتي اگر اصلاحات اقتصادي نتواند وضعيت روسيه
را بهبود بخشد ، از آنجا كه روسيه در حال حاضر بسيار ضعيف است تهديدي جدي در سطح ب
ي تلقي نمي شود.
·
ظهور چين در دهه 1990 بر مبناي يك نظام
اقتصادي بوده است كه از نظر ادغام سرمايه
داري و كمونيسم تقريبا منحصر به فرد مي باشد.
·
سياستگذاران امريكا بيشتر نگران فرصت هاي
تجاري عظيم در چين هستند نه اينكه به فكر ازادي سياسي باشند.
·
اما در طول زمان بسياري از افراد پيش بيني مي
كنند كه اصلاحات مبتني بر بازار و ادغام چين در اقتصاد جهاني منجر به تحولات سياسي
برگشت ناپذيري خواهد شد.
·
در عين حال بسياري از كشورها در منطقه
آسيا-اقيانوسيه چين را تهديد شماره يك خود تلقي مي كنند.
·
تا نيمه دوم دهه 1990 ديدگاه پذيرفته شده اين
بود كه آسيا اقيانوسيه به اوج گيري اقتصادي نايل شده اند و حتي بسياري از ناظران
پيش بيني كردند قرن پاسفيك در راه است.
·
بحان اقتصادي آسيا كه در 1997 آغاز شد منجر
به تغييرات گسترده و پيامدهاي اجتماعي و سياسي عظيم شد.
·
اين بحران تاثير شديدي هم روي ثبات نظام مالي
جهان داشت.
·
سقوط ايده قرن پاسفيك جديد تنها باعث تاييد
هژموني آمريكا شد.
·
سياستگذاران آمريكا نسبت به ژاپن به عنوان
رقيب اقتصادي و مدل ژاپني سرمايه داري نگران نيستند.
·
اروپا براي نظريه هاي ر.ب از نوع ليبرال و
رئاليستي عرصه آزمايش بزرگي بوده است و در دوره بعد از جنگ سرد همچنان آزمايشگاه
بزرگي باقي مانده است.
·
سئوال مهمي كه بعد از 1989 پيش روي اروپاييان
قرار گرفت اين بود كه فرايند اتحاد آلمان را چكونه مي توان مديريت كرد.
·
توسعه و يكپارچگي فضاي اقتصادي اروپا با
توسعه موازي «سياست مشترك امنيتي » و « سياست مشترك خارجي » همراه بوده است.
·
سقوط يوگسلاوي ازمايش مهمي بود كه اروپا
نتوانست از آن سربلند بيرون بيايد.
·
بسياري از كارشناسان اكنون استفاده از اصطلاح
«جهان سوم » را مورد سئوال قرار مي دهند.
·
فقر در دهه 1990 همچنان واقعيتي براي اكثر
مردم است.
·
پايان جنگ سرد نايج متضادي در كشورهاي كمتر
توسعه يافته به بارآورده است.
·
تنش هاي سياسي ناشي از عدم توسعه را نمي توان
از كشورهاي پيشرفته دور نگه داشت.
·
بسياري اميدوار بودند بعد از جنگ سرد صلح حكم
فرما خواهد شد.
·
پايان جنگ سرد احتمال بروز جنگ هسته اي را
خيلي كم كرد و مخارج نظامي را كاهش داد.
·
پايان جنگ سرد تعداد جنگ ها را افزايش داد و لي منجر به تلفات غير نظاميان شد.
فصل
هفتم :رئاليسم
·
رئايسم از آغاز شكل گيري ر.ب ، مظريه غالب
سياست جهاني بوده است.
·
رئايسم خارج از محيط دانشگاهي از سابقه
طولاني تري برخوردار بوده است.ترديد درباره ظرفيت خرد بشر براي پيشرفت اخلاقي در
آثار نظريه پردازان سياسي كلاسيك مانند توسيديد ، ماكياولي ، هابز وروسو ديده مي
شود.
·
توسيديد در يكي از صحنه ههاي جنگ پلوپونزي در
« گفت و گوي ملوسي ها » از عبارات آتني ها استفاده مي كند تا بر ديدگاه رئاليست ها
درباره بعضي از مفاهيم اصلي مانند منافع شخصي ، ائتلاف ها ، موازنه قوا ، توانايي
ها و عدم امنيت تاكيد ورزد .مردم جزيره ملوس به شيوه ايده آليستي پاسخ مي دهند و
به عدالت ، انصاف ، بخت و اقبال ، خدايان و وهله آخر به منافع مشترك متوسل مي
شوند.
·
رئايسم در پايان هزاره دوم همچنان مورد توجه
دانشگاهيان بوده و الهام بخش سياست گذاران
است.اگر چه بايد در نظر داشت كه پايان جنگ سرد با احياي ليبراليسم ورويكردهاي انتقادي متعدد ديگري همراه بوده است
كه همگي تحت لواي پست شوزيتويسم گرد آمده اند.
·
در ادبيات ر.ب در مورد اينكه آيا مي توانيم
به طور واضح در مورد رئايسم به عنوان نظريه واحد و منسجم صحبت به ميان بياوريم ،
اختلاف نظر وجود دارد.
·
مهم ترين اختلاف بين دو دسته وجود دارد ،
دسته اول رئاليسم را مجوزي جهت اتخاذ هر نوع عملي مي دانند كه براي تضمين بقاي
سياسي ضروري است ( رئايست هاي تاريخي ) و دسته دوم را شرايط هميشگي مخاصمه يا
آمادگي براي مخاصمات آنيده مي دانند (رئايسم ساختاري ).
·
رئايسم ساختاري به دو جناح تقسيم مي شود : آن
دسته از نويسندگاني كه بر طبيعت بشر به عنوان ساختار تاكيد دارند ( رئاليست هاي
ساختاري نوع اول ) و آنهايي كه معتقد به هرج و مرج ، ساختاري است كه رفتار دولت ها
را شكل و تحت تاثير قرار مي دهند.( رئايسم
ساختاري نوع دوم ).
·
در حاشيه رئايسم ما با شكلي از رئايسم رو به رو مي شويم كه تصوير بدبينانه رئايست هاي
تاريخي و ساختاري را نمي پذيرد و معتقد است كه كشورهاي عمده در اين نظام از طريق
مديريت قدرت و اقداماتي مانند ديپلماسي و حقوق ب عرفي مي توانند وضعيت جنگ راكاهش
دهند.
·
اين مساله كه آيا مي توان از سنت منسجم
رئايسم سياسي صحبت كرد يا خير به بحث مهمي اشاره دارد كه از سوي تاريخ دانان اين
نظريه مطرح شده است.بيشتر رئاليست هاي كلاسيك خود را وابسته به سنت خاصي نمي
دانستند و به همين دليل رئايسم مانند همه
سنت ها چيزي مانند ابداع است .
·
وقتي كه ما تنوعي از رئايسم را مي پذيريم اين خطر وجود دارد كه مشخصه ويژه
هر كدام از متفكران و بستري كه آنها در ان نگرش مي پرداختند را بيش از حد بزرگ
جلوه دهيم نتيجه چنين عملي ، اين مي شود كه نسبت به اجزا آن شناخت كامل داريم و از
فهم آن به عنوان يك مجموعه كلي بازمانده ايم.
·
دولت گرايي هسته مركزي رئايسم است و شامل دو
ادعا است . نخست طبق عقيده نظريه پردازان ، دولت مهم ترين بازيگر است و بقيه
بازيگران در جهان سياست از اهميت كمتري
برخوردارند.دوم ،«حاكميت »دولت وجود يك جامعه مستقل سياسي را مشخص مي سازد كه از اقتدار
حقوقي بر سرزمين خود برخوردار است.
·
انتقاد عمده : دولت كرايي هم در زمينه تجربي
( چالش هايي براي قدرت دولت از « بالا» و «پايين » ) و هم هنجاري ( ناتواني دولت
هاي حاكم جهت پاسخ به مشكلات جمعي جهاني مانند قحطي ، تخريب محيط زيست و نقض حقوق
بشر ) داراي نقص است.
·
بقا : هدف اوليه همه دولتها بقا است.اين
برترين نفع ملي است كه همه رهبران سياسي بايد به آن احترام بگذارند.تمامي اهداف
ديگر مانند توسعه اقتصادي در درجه دوم قرار مي گيرند.دلتمردان براي آنكه امنيت
كشور خود را حفظ كنند بايد اثول اخلاقي را مورد توجه قرار دهند .اين اصول اقدامات
را بر اساس بازده آن مورد ارزيابي قرار مي دهد تا اينكه بخواهد قضاوت كند كه آيا
عمل يك فرد درست بوده يا غلط.اگر اخلاقيات جهاني براي رئاليست هاي سياسي وجود
داشته باشد ة اين اخلاق تنها در جوامع خاص تجسم مي يابند.
·
انتقاد عمده : آيا حد و مرزي وجود دارد كه
مشخص كند يك دولت چه اقداماتي را مي تواند به نام ضرورت انجام دهد ؟
·
خودياري : هيچ كشوري نمي تواند جهت تضمين
امنيت شما مورد اعتماد باشد.در سياست ب ، ساختار نظام به دوستي ، صداقت و شرف
اجازه ظهور نمي دهد ، فقط ، وضعيت هميشگي عدم اطمينان ، به علت نبود دولت جهاني به
وجود مي آيد.همزيستي از طريق تقويت موازنه قوا به وجود مي ايد و در جاييكه دولت
رئاليست به دنبال كسب منفعت بيشتري نسبت به ساير كشورها است ، همكاري محدود در
تعاملات امكان پذير است.
·
انتقاد عمده : خود ياري پيامد اجتناب ناپذير
فقدان يك دولت جهاني نيست ، خودياري يك بازي است كه دولت ها آن را انتخاب كرده اند
.به علاوه نمونه هاي تاريخي و معاصري وجود دارد كه دولت هاي نظام هاي امنيت جمعي
را با اشكالي از همگرايي منطقه اي را به خودياري ترجيح داده اند.
·
وضعيت جنگ : (state of war)وضعيتي كه در آن
درگيري واقعي وجود ندارد اما جنگ سرد دايمي وجود دارد كه هر لحظه مي تواند به جنگ
گرم تبديل شود.
فصل
هشتم : ليبراليسم
·
ليبراليسم اساسا بر آزادي فرد تكيه
دارد.نهادهاي داخلي و ب ي بايد بر اين اساس مورد بررسي قرار گيرند كه آيا اين هدف
را تقويت مي كنند يا خير ؟اما توجه داشته باشيد كه اين قاعده اساسي شامل تنوعات
مهمي است ، به عنوان مثال برخي معتقدند آزادي بايد بخ هاطر خير مهم تر محدود شود.
·
ليبراليسم از قرن هجدهم به بعد نفوذ زيادي بر
عملكرد سياست ب داشته است.
·
تفكرات ليبرال در ر.ب در دوره بين دو جنگ و در
آثار ايده آليست ها - كه معتقد بودند كه جنگ شيوه كهنه و غير ضروري و كهنه حل وفصل
اختلافات بين دولت ها است - به اوج خود رسيد.
·
ب گرايي ليبرال : گرايشي در تفكرات ليبرال
مبني بر اينكه نظم طبيعي به وسيله دولتمران غير دموكراتيك و سياست هاي منسوخي
مانند موازنه قوا به انحراف كشيده شده است.ب گرايان ليبرال معتقدند كه ارتباط بين
افراد و جهان ، از طريق بازرگاني و مسافرت ، شكل صلح آميز تر روابط بين الملل را
تسهيل مي كند.
·
ايده آليسم : اگر چه بين ب گرايي ليبرال و
ايده آليسم ارتباط مهمي ، همانند اعتقاد به قدرت افكار عمومي جهان در مهار منافع
كشورها ، وجود دارد ، اما ايده آليسم از اين جهت متمايز است كه به اهميت بنيان
نهادن نظم ب ي اعتقاد دارد.ايده آليست ها ، بر خلاف ب گرايان معتقدند ، آزادي دولت
ها بخشي از مشكلات ر.ب است و نه قسمتي از راه حل آن.تشخيص آن ها دو نتيجه دارد: 1-
نياز به تفكر صريح هنجار گراست : چگونه صلح را تقويت كنيم و جهان بهتري بسازيم .2-
دولت ها بايد بخشي از سازمان هاي ب ي و محدود به قوانين و هنجارهاي آن باشند.
·
از نظر ايده آليسن شكل گيري يك سازمان ب ي
جهت تسهيل تغييرات صلح آميز ، خلع سلاح ، ميانجيگري و ( در صورت نياز ) استفاده از
زور ، بسيار اساسي محسوب شد.جامعه ملل در1920 ايجاد شد اما نظام امنيت جمعي آن
نتوانست در دهه 1930 ، جلوي سقوط آن را به جنگ بگيرد.كشورهاي پيروز در ائتلاف
دوران جنگ براي مقابله با آلمان نازي به دنبال نهاد ب ي جديدي بودند كه نماينگر
جامعه دولت ها باشد و در مقابل تجاوز مقاومت كند.منشور سازمان ملل از دو جنبه مهم
با جامعه ملل متفاوت بود : 1- عضويت آن تقريبا جهاني بود 2- قدرت هاي بزرگ مي
توانستند جلوي هر اقدامي را كه خلاف منافع آنها بود را بگيرند.
·
نهادگرايي ليبرال : سومين رويكرد در الگوي
ليبراليسم بود.نهادگرايان ليبرال در دهه 1940 به نهاد هاي ب ي روي آوردند تا برخي
از اقداماتي را كه دولتها نمي توانستند آنرا اجرا كنند ، عملي سازند .همين عمل
كاتوليزوري براي نظريه همگرايي در اروپا و پلوراليسم در ايالات متحده تبديل
شد.پلوراليسم در اوايل دهه 1970 چالش عمده اي براي رئاليسم ايجاد كرد.اين نظريه ر
بازيگران جديد ( شركت هاي فراملي و سازمان هاي غيردولتي ) و الگوهاي جديد تعامل (
وابستگي متقابل و همگرايي ) تمركز داشت.
·
بحث درباره كشورهاي ليبرال بر موضوع پژوهش ب
گرايي نئوليبرال ، حاكم است: حوزه صلح ليبرال تا چه اندازه گسترش مي يابد ، چرا
روابط درون ان صلح آميز است و در روابط بين كشورهاي ليبرال و رژيم هاي خود كامه چه
الگوهايي ممكن است تغيير كند ؟ اساسا در دوره پس از جنگ سرد ب گرايان نئوليبرال
حمايت هاي خود را از تلاشهاي غرب ( به ويژه آمريكا)براي استفاده از اهرم سياست
خارجي جهت فشار بر دولت هاي خودكامه جهت ليبرال شده ، تشديد كرده اند.
·
واكنش نئوايده آليست ها به جهاني شدن استفاده
از دموكرانيزاسيون نهادهاي ب ي و ساختارهاي داخلي كشور است.نئوايده آليسم راديكال
نسبت به جريان اصلي پايبندي ليبراليسم به جهاني شدن از بالا انتقاد مي كند.
·
متداول ترين نظريه ليبراليسم در دوره معاصر نهادگرايي نئوليبرال است .در
مركز برنامه پژوهشي آنها اين مسئله قرار دارد كه چگونه مي توان همكاري را در شرايط هرج و مرج آغاز و تقويت نمود.اين
عمل با ايجاد رژيمها تسهيل مي شود.توجه داشته باشيد كه نهادگرايان نئوليبرال در
اين فرضيه با رئاليست ها مشتركند كه دولت ها مهمترين بازيگران هستند و اينكه محيط
ب هرج و مرج آميز است.به هرجهت ، دلايل آنها درباره دست يابي به الگوهاي ثابت
همكاري در شرايط هرج مرج باهم تفاوت دارد.
فصل
نهم:نئورئاليسم و نئوليبراليسم
·
مناظره نئو -نئو در 10 تا 15 سال اخير تمركز
غالب در پژوهش نظري ر.ب در ايالات متحده بوده است.
·
نئورئاليسم ونئوليبراليسم بيش از آنكه صرفا
نظريه باشند بيانگر پارادايم ها يا چارچوب هاي فكري هستند كه تصور افراد را نسبت
به جهان شكل مي دهند و بر اولويت هاي پژوهش و مباحث و گزينه هاي سياسي تاثير مي گذارند.
·
قرائت هاي مختلفي از نئورئاليسم يا
نئوليبراليسم وجود دارد.
·
نئوليبراليسم در دنياي آكادميك بيشتر به
نهادگرايي نئوليبرال اشاره دارد.در جهان سياست ، نئوليبراليسم به واسطه تقويت
سرمايه داري و ارزشها و نهادهاي دموكراتيك غربي شناخته مي شود.
·
رويكردهاي انتخاب عقلاني و نظريه بازي در
نظريه هاي نئورئاليسم و ليبراليسم تركيب شده اند تا گزينه هاي سياسي و رفتار
دولتها را در شرايط مخاصمه و همكاري تشريح
كنند.در اين حالت ما با تعابير پيچيده تر و علمي تري از اين نظريه ها روبه رو
هستيم.
·
نظريه هاي نئورئاليسم و نئوليبراليسم نظريه
هاي حل كننده مسايل هستند ، از وضعيت موجود نشئت مي كيرند ، آنها در مورد بازيگران
، ارزشها ، مسايل ، و ترتيبات قدرت در نظام ب داراي فرضيه هاي مشترك
هستند.نئورئاليست ها و نئوليبرال ها دنياهاي مختلفي را مطالعه مي كنند.نئورئاليست
ها به مطالعه مسايل امنيتي مي پردازند و درگير مسايل قدرت وبقا هستند ،
نئوليبرالها به مطالعه اقتصاد سياسي مي پردازند و برهمكاري نهادها تمركز دارند.
·
رئاليسم ساختاري كنت والتز تاثير عمده اي بر
پژوهشگران ر.ب داشته است.او مدعي است كه ساختار ب عامل اصلي در شكل دهي به رفتار
دولت هاست.همچنين نئورئاليسم والتز ديدگاه ما را نسبت به قدرت و توانمنديها توسعه
مي دهد.او با رئاليسم سنتي از اين لحاظ موافق است كه قدرت هاي بزرگ همچنان ماهيت
نظام ب را تعيين مي كنند.
·
رئاليست هاي ساختاري اهميت مشخصه هاي ملي -به
عنوان تعيين كننده رفتار سياست خارجي كشور-را چندان مهم تلقي نمي كنند.از نظر
نئورئاليست ها همه دولت ها از لحاظ عملي
واحد هاي يكساني هستند كه با تنگناهاي مشابهي كه به واسطه هرج و مرج ايجاد شده
روبه رو هستند.
·
رئاليست هاي ساختاري بسياري از فرضيه هاي رئاليسم
سنتي را مي پذيرند.آنها معتقدند كه زور ابزار مهم و موثري براي حكومت داري است و
موازنه قوا همچنان سازو كار اصلي براي دستيابي به نظم در اين نظام است.
·
جوزف گريكو ، نماينده رئاليست هاي مدرن است
كه منتقد نهادگرايان نئوليبرال هستند.او مدعي است كه دولت ها هم به دنبال منافع
مطلق هم منافع نسبي هستند.چكونگي توزيع
اين منافع مسئله ي مهمي است ، بنابراين بر سر همكاري هاي ب ي دو مانع وجود دارد :
ترس از كساني كه ممكن است از قوانين پيروي نكنند و منافع نسبي ديگران.
·
پژوهشگران در مطالعات امنيتي دو برداشت از
نئورئاليسم را ارايه مي كنند.نئورئاليست هاي تهاجمي بر اهميت قدرت نسبي تاكيد
دارند.آنها همانند رئاليست هاي سنتي معتقدند مخاصمه در نظام ب اجتناب ناپذير است و
رهبران همواره بايد مراقب دولت هاي توسعه طلب باشند.غالبا نئورئاليستهاي تدافعي با
نهادكرايان نئوليبرال اشتباه گرفته مي شوند.آنها به هزينه هاي جنگ واقف هستند و
فرضشان بر اين است كه جنگ معمولا از نيروهاي غير عقلاني يك جامعه ناشي مي شود.به
هر حال آنها مي پذيرند كه دولت هاي توسعه طلب كه خواستار استفاده از نيروي نظامي
هستند ، زيستن در يك جهان بدون سلاح را ناممكن مي سازد.همكاري ممكن است ، اما تنها
در ارتباط با دولت هاي دوست مي تواند موفقيت آميز باشد.
·
نئوليبراليسم معاصر به وسيله فرضيه هاي
ليبراليسم بازرگاني ، جمهوري خواه ، جامعه شناختي و نهادگرايي شكل گرفته است.
·
ليبراليسم بازرگاني و جمهوري خواه اساس تفكر
اخير نئوليبرال را در دولت هاي غربي تشكيل مي دهد.اين كشورها در برنامه هاي سياست
خارجي خود به حمايت از تجارت ازاد و دموكراسي مي پردازند.
·
نهادگرايي نئوليبرال در آثار نظري كاركردگرا
در دهه هاي 1950 و 1960 وابستگي متقابل
ادبيات و مطالعات فراملي دهه هاي 1970 و
1980 ريشه دارد.
·
نهادگرايان نئوليبرال نهادها را به مثابه
ابزاري براي دستيابي به همكاري در نظام ب مي دانند.رژيم ها و نهادها در اداره نظام
ب رقابت آميز و هرج و مرج آميز بسيار موثر اند.آنها در زمان لازم به تشويق چند
جانبه گرايي و همكاري به مثابه ابزاري براي تامين منافع ملي مي پردازند.
·
نهادگرايان نئوليبرال معتقدند كه همكاري در
حوزه هايي كه از نظر رهبران منافع متقابلي وجود ندارد ، بسيار دشوار است.
·
نئوليبرال ها معتقدند كه دولت ها براي دست
يابي به سود مطلق همكاري مي كنند و بزرگترين معضل براي رسيدن به همكاري «تقلب»
ديگر دولت ها است.
·
مناظره نئو-نئو بحث بين دو ديدگاه كاملا
متضاد نيست .آنها از شناخت شناسي مشتركي برخوردارند ، بر مسايل مشابهي تمركز دارند
و در برخي از فرضيه ها درباره سياست ب توافق دارند.اين مناظره اي درون پارادايمي
است.
·
نهادگرايان نئوليبرال و نئورئاليست ها
دنياهاي متفاوتي از سياست ب را مطالعه مي كنند.نئورئاليست ها بر امنيت و موضوعات
نظامي - موضوعات مربوط به سياست عالي - تمركز دارند.نهادگرايان نئوليبرال بر
موضوعات مربوط به اقتصاد سياسي و محيط زيست و اخيرا بر حقوق بشر تاكيد دارند.اين
موضوعات موضوع سياست نازل ناميده مي شود.
·
نئورئاليست ها معتقدند كه دولت ها بايد نگران
منافع مطلق و نسبي باشند كه از توافق هاي ب ي و تلاش هاي همكاري جويانه ناشي مي
گردد.نهادگرايان نئوليبرال كمتر نگران منافع نسبي هستند و معتقدند كه همه از منافع
مطلق بهره خواهند برد.
·
نئورئاليست ها نسبت به همگاري محتاطانه تر
عمل مي كنند و ياداوري مي كنند كه دنيا همچنان مكاني رقابت آميز است كه تحت تاثير
منافع شخصي اداره مي شود.
·
نهادگرايان نئوليبرال معتقدند كه دولت ها و
ديگر بازيگران مي توانند به همكاري تشويق گردند ، البته آن ها بايد متقاعد شوند كه
همه دولت ها به قوانين پايبندند و اينكه همكاري به منافع مطلق منجر خواهد شد.
·
اين بحث بسياري از موضوعات مهم كه برخي از
فرضيه هاي اصلي هر دونظريه را به چالش مي كشاند ، مورد بررسي قرار نمي دهد.به
عنوان مثال نئورئاليسم نمي تواند آن گروه از رفتارهاي سياست خارجي را توضيح دهد كه
هنجار منافع ملي را به خاطر منافع بشر دوستانه به چالش مي كشاند.هيچ كدام از دو
نظريه به تاثير يادگيري بر رفتار سياست خارجي دولت ها اشاره نكردند.
·
نئورئاليستها معتقدند كه دولت ها همچنان
بازيگران عمده در سياست ب هستند و جهاني شدن بخشي از اقتدار و كنترل دولت ها را به
چالش مي كشد اما سياست همچنان ب ي است.
·
نئورئاليست ها نگران چالش هاي جديد امنيتي
هستند كه از جهاني شدن نابرابر ناشي مي كردد.( مانند بي عدالتي و منازعه ).
·
جهاني شدن فرصت ها و منابعي را براي جنبش هاي
اجتماعي فراهم مي كند كه اقتدار دولت ها را در حوزه هاي مختلف به چالش مي
كشد.نئورئاليست ها از جنبش هايي كه مسايل مهم امنيتي را در معرض بحث عمومي قرار مي
دهد ، حمايت نمي كنند.
·
نئوليبرال هاي بازار ازاد معتقدند كه جهاني
شدن نيرويي مثبت است.سرانجام همه دولت ها از رشد اقتصادي كه به وسيله نيروهاي
جهاني شدن تقويت مي گردد بهره مند مي شوند.پانها معتقدند كه دولت ها نبايد با
جهاني شدن مبارزه كنند يا با مداخلات سياسي ناخواسته آن را كنترل كنند.
·
برخي از نئوليبرال ها معتقدند كه دولت ها
بايد به منظور تقويت سرمايه داري با وجهه انساني يا بازاري كه نسبت به منافع و
نيازهاي انسان ها حساستر است مداخله نمايند.نهادهاي جديد مي توانند به وجود آيند و
نهادهاي پيشين مي تواند به منظور جلوگيري از جريان نابرابر سرمايه ، تقويت ثبات
زيست محيطي و حمايت از حقوق شهروندان مورد اصلاح قرار گيرد.
فصل
دهم : نظريه هاي ماركسيستي
·
آثار ماركس به رغم سقوط حاكميت حزب كمونيست
در شوروي همچنان اعتبار خود را حفظ كرده است.
·
تحليل ماركس از سرمايه داري اهميت خاصي دارد
و اين اهميت همچنان بيشتر مي شود.
·
تحليل ماركسيستي از ر.ب به دنبال آشكار كردن
شيوه عمل پنهاني سرمايه داري جهاني است.اين شيوه عمل پنهاني بستري فراهم مي سازد
كه در قالب آن حوادث ب ي رخ مي دهد.
·
خود ماركس مطالب زيادي درباره تجزيه و تحليل
نظري ر.ب ارايه نكرد.
·
عقايد او به شيوه هاي مختلف و متضاد تفسير و
تصاحب شده است كه همين امر منجر به پيدايش برخي مكتب هاي مختلف ماركسيستي شده است.
·
در بطن مكتب هاي مختلف ، عناصر مشتركي وجود
دارد كه به نوشته هاي ماركس برمي گردد.
·
نظريه نظام جهاني توسعه مستقيم آثار لنين
درباره امپرياليسم و آثار «مكتب وابستگي آمريكاي لاتين » است.
·
والرشتاين يكي از مهم ترين نويسندكان اين
مكتب است.
·
آثار او از سوي تعدادي از نويسندگان توسعه
يافت كه نظريات خود را بر مبناي آثار اوليه او بنيا ن نهاده بودند.
·
گرامشي تجزيه و تحليل ماركسيستي را بيشتر به
سوي پديده ي روساخت تغيير داد.به ويژه فرايندهايي را بررسي نمود كه از طريق آنها
رضايت جهت پذيرش يك نظام اجتماعي و سياسي خاص از طريق فعاليت هژموني ايجاد و بازتوليد
مي كردد.هژموني افكار و ايدئولوژي طبقه حاكم را در سراسر جامعه كاملا گسترده و
مورد پذيرش مي سازد.
·
متفكراني مانندكاكس تلاش نموده اند تا از
طريق تسري برخي مفاهيم كليدي گرامشي ، به ويژه در بستر جهاني ، افكار او را ب ي
سازند.
·
نظره انتقادي در آثار مكتب فرانكفورت ريشه
دارد .
·
دغدغه اصلي آنان ازاد سازي است و به ويژه
آنها به ظرفيت هاي بشر كه در هنگام عمل آزاد سازي مورد استفاده قرار مي كيرد توجه
دارند.
·
تفسير هاي متعدد و مختلفي از كلمه آزادسازي
از درون سنت نظريه انتقادي به وجود آمده است.نسل نخست مكتب فرانكفورت آزادسازي را
معادل با آشتي با طبيعت مي دانست.هابرماس معتقد است كه نيروي آزاد سازنده در حوزه
ارتباطات قرار دارد و اينكه دموكراسي ليبرال شيوه اي است كه از قالب آن اين نيرو
مي تواند آزاد گردد.
·
اندرولينك ليتر بر مبناي مفاهيم نظريه
انتقادي عقايد خود را بسط داد و به نفع گسترش مرزهاي اخلاقي اجتماع سياسي استدلال
كرد و به اتحاديه اروپايي به عنوان نمونه اي از نهاد حكومتي پساوستفالي اشاره كرد.
·
مشخصه نئو ماركسيسم بهره گيري مجدد از مقولات
و مفاهيم تدوين شده به وسيله ماركس است.
·
وارن تجزيه و تحليل ماركس در مورد سرمايه
داري و استعمار را به كار مي گيرد تا از برخي
عقايد اصلي نظريه پردازان وابستگي و نظام جهاني انتقاد كند.
·
روزنبرگ از عقايد ماركس استفاده مي كند تا
نظريه هاي رئاليستي ر.ب را مورد انتقاد قرار دهد
و رويكرد ديگري را تدوين كند كه به دنبال فهم تغييرات تاريخي در جهان سياست
-به مثابه بازتابي از تغييرات درروابط توليد - باشد.
·
ماركسيستها تا اندازه اي نسبت به تاكيد اخير
بر مفهوم جهاني شدن بدبين هستند.
·
آنها جهاني شدن را پديده اي جديد نمي دانند و
علائم امروزي جهاني شدن را بخشي از گرايش هاي دراز مدت در گسترش سرمايه داري مي
دانند.
·
مفهوم جهاني شدن به طور روز افزون به عنوان
ابزاري ايدئولوژيك جهت توجيه كاهش حقوق كارگران و كاهش ارايه خدمات رفاهي مورد
استفاده قرار مي گيرد.
فصل 11هم:رويكردهاي واكنشگرا
1.
رئاليسم ، ليبراليسم و ساختارگرايي در دهه
1980 مناظرات بين پارادايمي را تشكيل ميدادند كه رئاليسم از ميان اين سه نظريه
مسلط و برتر بود.
2.
مباحثات بين پارادايمي به رغم آنكه ظاهرا قصد
داشت فضاي باز فكري ايجاد كند ، عملا بر سلطه و تفوق رئاليسم صحه گذاشت .اين مكتب
مدعي بود نماينده عقل مشترك بشري و عينيت است و همين دليل موفقيت آن است.
3.
تفوق و برتري رئاليسم در سالهاي اخير به سه
دليل كاهش يافته است .1
·
1- اينكه جهاني شدن مجموعهي ديگري از ويژگيهاي
سياست هاي جهاني را به مسايل اصلي تبديل كرده است .
·
2- فرضيه بنيادي رئاليسم يعني پوزيتويسم به
دليل تحولات در علوم اجتماعي و فلسفه ، تضعيف شده است.
·
3- نهادگرايي نوليبرال به صورت روزافزوني
رئاليسم را به عنوان مكتب اصلي مورد چالش قرار ميدهد و در نتيجه سنتز نئو-نئو به
جريان مسلط و غالب تبديل ميشود.
4.
نظريهها را از اين جهت ميتوان دسته بندي
كرد كه تشريحي را سازنده هستند ، بنيادي هستند يا غير بنيادي .نظريههاي تشريحي
سازنده هستند و نظريههاي سازنده ، غير بنيادي.
5.
سه نظريه اصلي كه تشكيل دهنده مباحثات بين
پارادايمي هستند ، بر مجموعهاي از مفروصات پوزيتويستي بنا شدهاند.اين فرضيات
عبارت اند از :
·
اين عقيده كه نظريههاي علوم اجتماعي ميتوانند
از همان روشهاي علوم طبيعي استفاده نمايند.
·
حقايق و ارزشها از يكديگر قابل تفكيك اند
·
حقايق بيطرف ميتواند به عنوان ابزاري براي
داوري درباره ادعاها و نظريههاي متفاوت مورد استفاده قرار گيرد .
·
جهان اجتماعي داراي قواعدي است كه ميتوان آنها
را «كشف» كرد.
6.
از پايان دهه 1980 با شكلگيري رويكردهايي كه
به فرضيههاي سازنده و غير بنيادي تمايل داشتند ، نوعي رويگرداني از پوزيتويسم
مشاهده ميشود.
7.
سه گروه از نظريهها وجود دارد :
·
نظريههاي خرد گرا كه قرائتهاي نهايي آن
رئاليسم و ليبراليسم هستند.
·
نظريههاي واكنشگرا كه پست پوزيتويسم هستند.
·
نظريههاي سازهانگاري اجتماعي كه هدف آنها
ايجاد ارتباط بين دو گروه فوق است.
8.
نظريه هاي هنجاري به دليل سيطره پوزيتويسم كه
آن ارزش محور و غيرعلمي ميدانست ، چندين دهه متروك و مهجور بود.
9.
در دهه گذشته علاقه و توجه جديدي به نظريه
هنجاري ابراز شده است و به اين ترتيب نظريه ب به مباحث اصلي سياست مرتبط شده
است.امروز به صورت گستردهاي پذيرفته شده است كه تمامي نظريهها چه به صورت تصريحي
يا تلويحي ، داراي فرضيههاي هنجاري هستند.
10. دو تفاوت
اصلي در نظريه هنجاري ، بين جهان وطني و اجتماع گرايي است.رويكرد نخست معتقد است
حق و تكليف به عهده افراد است ولي رويكرد دوم كشور را موضوع ميداند.
11. كريس
براون سه حوزه اصلي را در نظريه هنجاري معاصر برميشمارد : آزادي عمل دولت ، اخلاق
به كارگيري قدرت و عدالت بين المللي.
12. در دهه
گذشته موضوعات هنجاري در مباحثات مربوط به سياست خارجي ، بيشتر مطرح شدند.مانند
بحث درباره تدوين سياست خارجي اخلاقي يا چگونگي پاسخ دادن به تقاضاها براي مداخله
بشردوستانه.
فمينيست
·
چهار گونه مختلف از نظريه فمينيستي وجود دارد
، ليبرال ، ماركسيست/سوسياليست ، پست مدرن و فمينيسم ديدگاهي.
·
فمينيسم ليبرال در پي يافتن نقشهايي است كه
زنان ميتوانند در سياست جهاني ايفا كنند و اين پرسش را مطرح ميكند كه چرا آنها
در حاشيه قرار گرفتهاند.اين رويكرد ميخواهد همان فرصتهايي را كه به مردان داده
شده به زنان نيز داده شود.
·
فمينيستهاي ماركسيست/سوسياليست روي نظام
سرمايهداري بين المللي تمركز ميكنند.فمينيستهاي ماركسيست معتقدند سركوب زنان
محصول جانبي سرمايهداري است ، در حاليكه فمينيستهاي سوسياليست سرمايهداري و
مردمسالاري را ساختارهايي ميدانند كه بايد بر آنها غلبه كرد تا زنان اميدي به
تساوي داشتهباشند.
·
دغدغه فمينيستهاي پست مدرن مسئله جنسيت است
كه با مسئله موقعيت زنان تفاوت دارد.آنها در پي كشف عواملي هستند كه مذكر بودن و
مونث بودن را ايجاد ميكنند.آنها ميخواهند بدانند سياست جهاني چه نوع مردان و
زناني ايجاد ميكند.
·
فمينيستهاي ديدگاهي مانند تيكنر ميخواهند
سلطه مردها بر آگاهي ما را از جهان اصلاح كنند.تيكنر اين كار را از طريق بازنگري و
بازتعريف شش اصل «عيني » سياست بينالملل كه به وسيله مورگنتا تدوين شده است ،
انجام ميدهد.تيكنر اين اصول را براساس ديدگاه جنس مونث از جهان ، بازتعريف ميكند.
·
جنسيت به اين معناست كه مذكر بودن يا مونث
بودن چگونه به وسيله سياست جهاني ايجاد ميشود.
نظريه
انتقادي
·
نظريه انتقادي ريشه در ماركسيسم دارد و در
دهه 1920 به وسيله مكتب فراكفورت شكل گرفت.مهم ترين نظريه پرداز اين رويكرد از
1945 ، هابرماس است.
·
ماركس هوركهايمر در سال 1937 در مقاله اي ،
تفاوت هاي نظريه سنتي و انتقادي را برشمرد.
·
نظريه انتقادي معتقد است ساختارهاي اجتماعي
در تاثيرگذاري خود واقعي هستند.در حالي كه پوزيتويسم آنها را واقعي نميدانست
زيرا نميتوان آنها را به صورت مستقيم مشاهده كرد.
·
نوشتههاي لينك ليتر از مهمترين نوشتههاي
اين رشته است.
جامعه
شناسي تاريخي
·
پيشينهاي طولاني دارد .تمركز اصلي اين
رويكرد روي مطالعه چگونگي تشكيل جوامع و اشكال مختلف آن است.
·
جامعه شناسي تاريخي معاصر در پي فهم چگونگي
تشكيل دولت از قرون وسطي به بعد است.موضوع مطالعه اين رويكرد ، تعاملات بين دولتها
، طبقات ، سرمايهداري و جنگ است.
·
چارلز تيلي اين موضوع را مورد مطالعه قرار ميدهد
كه چگونه سهگونه اصلي دولت در پايان قرون وسطي ، به تدريج به يك گونه دولت ملي
تبديل شد.علت اين چنين تغيير توانايي دولت ملي براي مبارزه در جنگ ها بوده است.
·
مايكل مان مدل مناسبي براي فهم منابع قدرت
دولت طراحي كرده است كه به اختصار مدل IEMP (ايدئولوژي ، اقتصاد ، نظامي و سياسي )ناميده ميشود.اين مدل نشان
ميدهد كه چگونه دولتهاي مختلف ، شكل كنوني خود را به دست آورده اند.
·
جامعه شناسي تاريخي ،نئورئاليسم را تضعيف ميكند
زيرا نشان ميدهد كه دولتها از لحاظ سازماني عملكرد مشابهي ندارند و در طول زمان
تغيير ميكنند.اما اين مكتب همانند نئورئاليسم به مطالعه جنگ علاقهمند است و
بنابراين اين دو رويكرد نقاط مشتركي هم دارند.
پست مدرن
·
ليوتارد پست مدرنيسم را بياعتمادي به فراروايتها
تعريف ميكند و به اين معني است كه اين مكتب نميپذيرد خارج از گفتمان ، بنيانهايي
براي حقيقت وجود داشته باشد.
·
فوكو بر رابطه قدرت-دانش تاكيد ميكند و
معتقد است آنها به صورت متقابل شكل ميگيرند.يعني خارج از حقيقت ، هيچ حقيقتي وجود
ندارد .اگر حقيقت داراي تاريخ باشد ، تاريخ چگونه ميتواند حقيقت داشته باشد ؟
·
فوكو رويكردي تبارشناسي درباره مطالعه تاريخ
اتخاذ ميكند.اين رويكرد توضيح ميدهد كه چگونه طرح حقيقت بر ديگر طرحها سيطره
پيدا كرده است.
·
دريدا معتقد است جهان همانند متني است كه به
سادگي قابل فهم نيست ، بلكه بايد تعبير و تفسير شود .او چگونگي شكل گيري متنها را
بررسي ميكند و دو ابزار براي فهم اينكه اتفاق ، همانند تخلفهاي به ظاهر طبيعي
زبان است ، به ما ارائه ميكند.اين دو ابزار تجزيه و دوبارهخواني است.
·
پست مدرنيسم به وسيله نويسندگان برجسته از
اين جهت مورد حمله قرار گرفته است كه بسيار نظري است و با جهان واقعيت چندان
سروكار ندارد .پست مدرنيستها در مقابل ميگويند در عالم اجتماعي چيزي به اسم جهان
واقعي وجود ندارد . زيرا واقعيت از نظر ما مورد تفسير قرار نميگيرد.
سازهانگاري
·
سازهانگاري چشم انداز جديدي براي پر كردن
شكاف بين نظريههاي خردگرا و واكنشگرا ايجاد كرده است.
·
تلاشهاي ونت مهم است. كوهن گفته است تا
زماني كه واكنشگرايان برنامه تحقيقي ارائه نكنند ، در حاشيه باقي خواهند ماند .
ونت چنين برنامهاي را ارائه ميكند زيرا هدف وي نزديك كردن ديدگاههاي نئوليبرال
و واكنشگرايان است.
·
ادعاي اصلي ونت اين است كه هرج و مرج ب ي امر
قطعي و بدون تغييري نيست و به صورت خودكار مستلزم رفتار دولتها بر پايه تامين
منافع حود نيست.در حاليكه خردگرايان معتقدند هرج و مرج ويژگي قطعي نظام است.ونت
معتقد است هرج و مرج ميتواند اشكال متفاوتي داشته باشد ، زيار هويتها و منافع ،
محصول تعامل هستند و پيش از آن وجود نداشتهاند.
·
مهمترين مخالفتها با ونت اين است كه او در
واقع رئاليستي خردگرا است و نميتواند پلي ميان خردگرايي و واكشگرايي ايجاد
كند.او سازهانگاري را به گونهاي تعريف ميكند تا مورد پذيرش خردگرايان قرار
گيرد.چنين تعريفي مورد پذيرش واكنشگرايان نيست زيرا انها در پي تعريف عميقتري از
هويت و منافع هستند.او معتقد است دولت در عرصه سياست جهاني مفروض و قطعي است.
فصل 12 هم : امنيت جهاني در دوران پس از جنگ سرد
·
رئاليستهاي مشروط خود را رئاليستهاي
ساختاري يا نئورئاليست ميدانند.
·
آنها معتقدند كه نئورئاليسم راي به سه دليل
ناقص است : آنها با «رقابت محور » بودن نظريه مذكور مخالفاند ، آنها قبول ندارند
كه انگيزه كشورها فقط «دست آوردهاي نسبي » است.آنها معتقدند در تاكيد روي مفهوم
تقلب اغراق شده است.
·
رئاليستهاي مشروط تمايل دارند درباره همكاري
بين كشورها نسبت به آنچه نئورئاليستها ي سنتي در اين خصوص ميانديشند خوشبين تر
باشند.
·
طرفداران هرج ومرج معقول با اين نكته موافقاند
كه ساختار عامل اصلي در تعيين نوع رفتار دولتهاست.
·
نوعي گرايش به ويژه در اروپا به سوي هرج و
مرج معقول وجود دارد كه هدف اصلي آن اهميت فزاينده ملاحظات امنيت ب است.
·
دليل اين چنين گرايشي اين است كه كشورهاي
بيشتري در جهان معاصر به اين واقعيت پي بردند كه امنيت آنها با امنيت ديگر كشورها
وابستگي متقابل دارد.
·
هرچه بيشتر اين روند گسترش يابد احتمال كاهش
تنگناهاي امنيتي بيشتر خواهد بود.
·
نئورئاليستها اين ديدگاه را كه نهادهاي ب ي
ميتوانند در دسيابي به صلح و امنيت نقش مهمي ايفا كنند را قبول ندارند.
·
سياستمداران
و دانشگاهيان معاصر كه معتقد به رويكرد نهادگرايي ليبرال هستند براين
باورند كه نهادها راهكارهاي مهمي براي رسيدن به امنيت ب ي است.
·
نهادگرايان ليبرال بسياري از باورهاي رئاليسم
را درباره اهميت قدرت نظامي در ر.ب را قبول دارند.آنها معتقدند نهادها ميتوانند
چارچوبي براي همكاري ارائه كنند ، تا در اين چارچوب بتوان بر مخاطرات رقابت هاي
امنيتي بين كشورها فائق آمد.
·
نظريه صلح دموگراتيك در سالهاي دهه 1980 شكل
گرفت .استدلال اصلي اين است كه گسترش دموكراسي موجب رسيدن به امنيت بيشتر در عرصه
ب ي خواهد شد.
·
نظريه صلح دموكراتيك بر منطق كانتي استوار
است كه سه مولفه دارد : - دموكراسي انتخابي مردم ، تعهد ايدئولوژيك به رعايت حقوق
بشر و وابستگي متقابل كشورهاي مختلف به يكديگر.
·
براساس اين نظريه جنگ بين دولتهاي دموكراتيك
به ندرت اتفاق ميافتد .به دليل اينكه اختلاف نظرها و تعارض منافع بدون تهديد و يا
استفاده از ازور ، حل و فصل ميشوند ، احتمال وقوع جنگ ، در مقايسه با منازعات
حكومتهاي غير دموكراتيك بسيار اندك است.
·
طرفداران نظريه صلح دموكراتيك ديدگاههاي
رئاليستها را رد نميكنند ، بلكه به رد «رئاليسم عوامانه » آنجا كه ديدگاه مزبور
مسئله جنگ همه عليه همه را مطرح ميكند ، ميپردازند . آنها معتقدند هنجارهاي
داخلي كشورها و نهادهاي آن اهميت دارند.
·
نظريه پردازان امنيت جمعي مسئله قدرت را به
طور جدي مورد توجه قرار ميدهند ، اما براين باورند كه ميتوان از انديشههاي
رئاليستي درباره نظام «خودياري» فراتر رفت.
·
امنيت جمعي بر سه شرط اصلي استوار است :
كشورها بايد استفاده از نيروي نظامي براي ايجاد تغييرات در وضعيت موجود را محكوم كنند.آنها بايد ديدكاه
خود را در زمينه منافع ملي گسترده تر كنند به گونهاي كه منافع جامعه ب ي را نيز
در برگيرد و اينكه كشورها بايد بر ترس خود غلبه كنند و ياد بگيرند كه چگونه به
يكديگر اعتماد داشته باشند.
·
هدف امنيت جمعي ايجاد نظام موثري مببتني
بر «توازن تنظيم شده سازماني » است، كه
ترجيحا بايد جاي توازن تنظيم نشده را كه
در نظام مبتني بر هرج و مرج جريان دارد ، بگيرد.
·
اعتقاد بر آن است كه امنيت جمعي در صورت تحقق
منجر به ايجاد جهاني سرشار از دوستي و صلح ميشود.
·
طرفداران اين نظريه معتقدند به رغم شكستهاي
گذشته ، فرصتهايي پديد آمده است تا بار ديگر به امنيت جهاني فرصت در دوران پس از
جنگ سرد را بدهيم.
·
سياست قدرت و سياست عملي كه رئاليتها بر آن
تاكيد ميكنند ، از ديدگاه سازهانگاران اجتماعي ، محصول دانش مشترك است و اين
دانش معطوف به مقصود است.
·
نظريه پردازان امنيت انتقادي معتقدند كه
اهميت دادن بيش از حد در بيشتر رويكردها به دولت اشتباه است.
·
برخي از آن ها مايلند مرجع توجه در مطالعات
را متوجه افراد كنند و توصيه ميكنند «آزاد سازي» كليد امنيت بيشتر در كشورها و
جامعه ب ي است.
·
نويسندگان فيمينيت معتقدند كه جنسيت در
ادبيات امنيت ب ناديده گرفته شده است و اين امر با توجه به تاثير جنگ بر زنان
غيرقابل قبول است.
·
همچنين ميگويند ملحوظ نمودن مجدد مسئله
جنسيت ، نتيجهاش ايجاد تغيرات محتوايي و مفهومي در مطالعات امنيت ب خواهد بود.
·
پستمدرنها بر اهميت انديشهها و گفتمانها
در بررسي امنيت ب ي تاكيد ميكنند.
·
هدف پست مدرنها جايگزين كردن «گفتمان
اجتماعي » به جاي «گفتمان رئاليسم » است.
·
رويكردهاي رئاليستي و پست مدرن روشهاي معرفت
شناختي متفاوتي دارند.
·
پست مدرنها سعي ميكنند با طرح پرسشهايي كه
به وسيله رويكردهاي سنتي ناديده گرفته شده است ، بحث درباره امنيت جهاني را از
منظر جديدي مطرح ميكنند.
·
نويسندگان پست مدرن معتقدند اكر جوامع معرفتي
به گسترش ايدهآلهاي اجتماعي كمك كنند ، ميتوان ماهيت سياست ب ي را تغيير داد.
·
طرفداران مكتب جامعه جهاني معتقدند در پايان
قرن بيستم شاهد تسريع روند جهاني شدن بودهايم.
·
جهاني شدن را ميتوانيم در عرصههاي اقتصاد ،
ارتباطات و فرهنگ مشاهده كنيم .جنبشهاي اجتماعي جهاني همچنين واكنشي هستند به
مخاطرات جديدي در زمينه محيط زيست ، مسئله فقر
و تسليحات كشتار در حال رخ دادن است.
·
جهاني شدن در زماني محقق ميشود كه تجزيه
دولت-ملتها ، كه با پايان جنگ سرد سرعت گرفته در حال رخ دادن است.
·
ايجاد شكاف در مفهوم كشورداري و حاكميت سبب
بروز انواع جديدي از درگيري ها و منازعات در كشورها شده كه جاي درگيريها بين
كشورها را ميگيرد و نظام ب ي مبتني بر مفهوم دولت نميتواند با آن مقابله كند.اين
امر منجر به تقويت سياست هايي شده كه طرفدار حس مسئوليت جهاني هستند.
·
جهاني شدن همچنين به وسيله گسترش جوامع
امنيتي منطقهاي تقويت ميشود و با شكلگيري اجماع فزاينده در باره هنجارها و
اعتقادات پيريزي ميشود.
·
اختلاف نظرهايي دراين خصوص كه آيا جهاني شدن موجب تضعيف مفهوم حاكميت ميشود و يا
صرفا به تغيير ماهيت آن ميانجامد ، وجود دارد.همچنين پيرامون اينكه آيا جامعه
جهاني ميتواند به وجود آيد كه نويد دهنده دوراني از صلح و امنيت باشد يا خير
اختلاف نظر وجود دارد.
فصل 13هم:اقتصاد سياسي ب در عصر جهاني شدن
بلافاصله بعد از جنگ دوم نهادهاي ب ي ايجاد شدند تا همكاريها را در
اقتصد جهاني تسهيل كنند و اطمينان حاصل شودكه كشورها انواع سياست هاي فقير سازي
همسايه را كه در ركود بزرگ نقش داشت را تعقيب نميكنند.
·
آغاز جنگ سرد عملكرد اين نهادها را به تعويق
انداخت ، زيرا ايالات متحده مستقيما براي مديريت بازسازي اروپا و نظام پولي ب ي كه
بر پايه دلار قرار داشت ، وارد عمل شد.
·
نظام برتون وودز كه بر اساس نرخ ثابت مبادله
و جريان هدايت شده سرمايه قرار داشت ، تا فروپاشي آن در 1971 - زماني كه آمريكا
اعلام كرد ديگر دلار را به طلا تبديل نميكند - به خوبي عمل ميكرد.
·
مشخصه دهه 1970 فقدان همكاري ب ي اقتصادي بين
كشورهاي صنعتي بود كه نرخ مبادله ارز خود را به حالت شناور درآورده و وارد اشكال
جديدي از سياست حمايتي تجاري شده بودند.
·
نارضايتي كشورهاي در حال توسعه از نظام
ب در دهه 1970 و قتي به اوج خود رسيد كه
آنها تلاش داشتند تا به نظم نوين اقتصادي ب
دست يابند.
·
بحران بدهي در دهه 1980 صندوق ب ي پول را
وارد نقش جديدي كرد و عملكرد آن با بانگ جهاني تداخل پيدا كرد.
·
مذاكرات تجاري در دهه 1980 سازمان تجارت
جهاني نويني را به وجود آورد.
·
پيدايش اقتصاد سياسي ب به عنوان موضوع مهم در
ر.ب تا اندازهاي به دليل كاهش برتري اقتصادي ايالات متحده و چالشي بود كه براي
رويكردهاي سنتي نسبت به قدرت و امنيت و به واسطه ناكاميهاي ايالات متحده در ويتنام
به وجود آمده بود.
·
آشكار شدن اهميت اقتصاد سياسي ب با چالشهاي
نوي اقتصادي در دهه 1970 درارتباط بود ، از جمله افزايش قيمت نفت به وسيله اوپك و
فشار كشورهاي در حال توسعه براي رسيدن به نظم نوين اقتصادي ب .اين نظم به نظريههايي
كه بر ماهيت و ساختار اقتصاد جهاني متمركز بودند ، اهميت ميداد.
·
چالشهاي اقتصادي ناشي از پايان جنگ سرد و
جهاني شدن اهميت اقتصاد سياسي ب را در مطالعه روابط بينالملل بيشتر كرد.
·
عناويني مانند ليبرال ، مركانتليست و
ماركسيست بيانگر سه نقطه شروع تحليلي و اخلاقي براي مطالعه روابط اقتصادي
جهاني است.
·
ديدگاه ليبرال (يا نئوليبرال ) نظم اقتصادي
جهاني را نتيجه عملكرد نسبتا آزاد بازارها ميداند كه به وسيله افراد سياستگذار
معقول هدايت ميشود.
·
مركانتليستها اقتصاد جهاني را حوزه رقابت
بين دولتها براي كسب قدرت ميدانند.
·
تحليل ماركسيستي بر ساختار اقتصاد جهاني
سرمايهداري متمركز است و براين عقيده دارد كه گزينههاي كشور و دولت تنها بيانگر
تمايلات آنهايي است كه ابزار توليد را در دست دارند.
·
اين سه رويكرد سنتي در مطالعه اقتصاد سياسي ب
به طور مفيد بر بازيگران مختلف ، فرايندهاي مختلف و «سطوح تحليل» مختلف تاكيد ميكنند.
·
انتخاب عقلاني بروندادها را در اقتصاد سياسي
ب نتيجه انتخاب بازيگران ميداندكه از لحاظ عقلي همواره به دنبال افزايش قدرت يا
سودمندي در قالب انگيزههاي خاص و محدوديتهاي نهادي هستند.
·
اقتصاد سياسي انتخاب عقلاني را درباره
بازيگران زيركشوري مانند ائتلافها ، گروههاي ذينفع و ديوان سالارها ميداند تا
بتوانند بروندادها را در سياست اقتصادي خارجي يك دولت تشريح كنند.
·
نهادگراها انتخاب عقلاني را درباره دولتها و
تعاملات آنها با يكديگر به كار ميكيرند تا همكاريهاي بين المللي را در امور
اقتصادي تشريح كنند.
·
رويكردهاي سازهانگاري بيشتر توجه خود را به
اين مسئله معطوف كرده است كه دولتها، كشورها و ديگر بازيگران چگونه اولويتهاي خود
را تعيين ميكنند.آنها در اين روند به نقش هويتها ، عقايد ، سنتها و ارزشها اهميت
ميدهند.
·
نئوگرامشيها تاكيد ميكنند كه بازيگران
منافع خود را در قالب عقايد ، فرهنگ و دانش تعريف و تعقيب ميكنند كه خود توسط
قدرتهاي هژمونيك شكل گرفته است.
·
جهاني شدن محدوديتهاي جديدي را براي همه
دولتها از جمله كشورهاي بسيار قدرتمند ايجاد ميكند.ظهور بازارهاي جهاني سرمايه به
اين معني است كه همه دولتها بايد در
انتخاب سياستهاي نرخ مبادله ارز و نرخ بهره محتاط باشند.
·
در ديگر موضوعات سياست اقتصادي ، كشورهايي كه
بيشتر سرمايهدار و قدرتمند هستند ، كمتر از آنچه جهانيگراها نشان دادهاند ، به
وسيله جهاني شدن محدود ميشوند .علت اين امر آن است كه شركتها و سرمايهگذارهايي
كه دولتها علاقهمند به جذب آنها هستند ، تنها نگران ميزان ماليات گذاري و
دستمزدها نيستند.آنها همچنين نگران عواملي مانند مهارت نيروي كار ، آماده بودن
زيرساختها و نزديكي به بازارها نيز ميباشند.
·
در سطح بينالمللي كشورهايي كه قدرتمندتر
هستند بسياري از اقتصاد نوين جهاني را تدوين ( و تقويت ) ميكنند.
·
دولتهاي ضعيف نه تنها بايد قوانين تدوين شده
از سوي بازيگران ديگر را بپذيرند و به آنها تن بدهند ، بلكه ظرفيت اندكي براي
كنترل ادغام خود در اقتصاد جهاني دارا هستند .اين كشورها از حاكميت يا استقلال
براي انتخابهاي سياسي در اقتصاد جهاني برخوردار نيستند.
·
نهادگرايان معتقدند نهادهاي ب ي نقش مهم و مثبتي را در تضمين اين
امر بازي ميكنند كه جهاني شدن به منافع بسيار گسترده در اقتصاد جهاني منتهي ميشود.
·
رئاليستها و نئورئاليستها استدلال
نهادگرايان را به اين دليل رد ميكنند كه آن دليلي براي عدم تمايل دولتها براي چشم
پوشي از قدرت به نفع ديگر كشورها ارائه نميكند.
·
سازهانگارها بيشتر به اين امر توجه ميكنند
كه دولتها ، كشورها و ديگر بازيگران چگونه اولويتهاي خود را- با تاكيد بر نقشي كه
هويت كشورها ، عقايد غالب و بحثها و مخالفتهاي مستمر در اين فرايند بازي ميكنند-
شكل ميدهند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:15 توسط رضاسيف پور
|
«پروردگارا سینه ام را گشاده گردان و کار را بر من آسانفرما و از زبانم گره بگشاتا همگان سخنم را دریابند»