جهاني شدن سياست : روابط بين الملل در عصر نوين (2)
فصل 14هم : رژيمهاي بينالمللي · رژيمها ويژگي مهمي از جهاني شدن را بيان ميكنند. · تعدا روزافزوني از رژيمهاي جهاني در حال شكلگيري است. · اصطلاح رژيم و رويكردهاي علوم اجتماعي به آن جديد است ع اما در سنت ديرپاي تفكر درباره حقوق ب جا دارد. · آغاز سياستهاي تنش زدايي ،از دست رفتن جايگاه هژمونيك ايالات متحده و آگاهي روزافزون درباره مسايل زيست محيطي ، توجه دانشمندان علوم اجتماعي رابه ضرورت نظريه رژيمها جلب كرده است. · نهادگرايان ليبرال و رئاليستها رويكردهاي متفاوتي را براي تحليل رژيمها تدوين كردهاند. · نظريه رژيمها تلاشي است كه در دهه 1970 دانشمندان علوم اجتماعي انجام دادند تا دليل وجود رفتار مبتني بر قواعد دولتها در نظام هرج و مرج آميز ب را تشريح و تبيين كنند. · رژيمها به وسيله اصول ، هنجارها ، قواعد و فرايندهاي تصميمگيري تعريف ميشوند. · رژيمها ميتوانندبر مبناي رسمي بودن توافقات اوليه و ميزان توقعاتي كه جهت رعايت آنها وجود دارد طبقهبندي شوند.رژيمهاي تمام عيار ، ضمني و بي اعتبار را در اين خصوص ميتوان ذكر كرد. · رژيمها امروز كمك ميكنند تا ر.ب در بسياري از حوزههاي فعاليت ، تنظيم شود. · نهادگرايان ليبرال از بازار به عنوان قياسي براي نظام هرج و مرج اميز ب استفاده ميكنند. · در شرايط بازار /نظام ب خير و مصلحت عمومي نداني توليد نميشود و توليد شرعمومي زياد است. · نهادگرايان ليبرال از بازي تنگناي زندان استفاده ميكنند تا موانع ساختاري شكلگيري رژيمها را توجيه كنند. · يك هژمون ، سايه آينده و محيطي كه از لحاظ اطلاعاتي غني است همكاري را تقويت ميكند و راه فراري را از تنگناي زندانيان به وجود مياورد. · رئاليستها معتقدند نهادگرايان ليبرال اهميت قدرت را در بررسي رژيمها ناديده ميگردند. · رئاليستها از تعارض جنسيتها استفاده ميكنند تا ماهيت هماهنگ سازي و ارتباط انرا با قدرت در مجموعهاي هرج و مرج آميز نشان دهند. فصل 15هم : ديپلماسي · ديپلماسي در سياست جهاني مفهومي كليدي است.منظور از آن ، فرايندي ارتباطي براي مذاكره بين دولتها و ديگر بازيگران عرصه ب است. · ديپلماسي در دنياي باستان آغاز شد ، اما از قرن پانزدهم به بعد با تاسيس نظام سفارتخانههاي دائم به شكل قابل توجهي مدرن شده است. · تا پايان قرن نوزدهم همه دولتها داراي شبكهاي از سفارتخانهها در خارج از كشوربودند كه به وزارت خارجه خود متصل بودند.ديپلماسي تبديل به شغلي تثبي شده و متداول شده بود. · جنگ جهاني اول در تاريخ ديپلماسي نقطه عطف به حساب ميآيد.شكست ظاهري ديپلماسي در ممانعت ار بروز اين جنگ منجر به مطرح شدن ضرورت «ديپلماسي نويني كه كمتر مخفيانه بوده و بيشتر در معرض نظارت دموكراتيك باشد » گرديد.آغا ز جنگ جهاني دوم نشان دهنده محدوديتهاي ديپلماسي نوين بود. · ديپلماسي جنگ سرد مربوط به دوره بعد از جنگ جهاني دوم ميشود ، يعني زماني كه ر.ب تحت سيطره رويارويي جهاني بين دو ابرقدرت و متحدان آنها بود. ضرورت بيچون و چراي پرهيز از جنگ اتمي و نيز پيروزي در جنگ سرد باعث ايجاد نوعي ديپلماسي بسيار ظريف و خطرناك شد. · پايان جنگ سرد نوعي خوشبيني تازه به ارمغان اورد كه ديپلماسي ميتواند همه مشكلات عمده ب ي را حل كند.ولي وقتي مجموعهاي از مشكلات جديد و قديمي با ظاهري تازه مطرح شدند ، اين خوش بيني به سرعت از ميان رفت. · ديپلماسي بعد از جنگ سرد فرايندي جهاني است ، اما با مجموعهاي متفاوتي از بازيگران ، فرايندها و مسايل و مباحث به چند بخش تجزيه شده است. · ديپلماسي در سياست خارجي كشورها و ديگر بازيگران عرصه ب نقش مهمي ايفا ميكند. · دستگاه ديپلماتيك ممكن ايت بسيار پيشرفته يا در سطح ابتدايي باشد ، اما در ايجاد و اجراي سياست خارجي و ظايف مهمي را ايفا ميكند. · ديپلماسي شامل متقاعد سازي ديگر بازيگران براي انجام ( يا عدم انجام ) چيزي است كه از آنها ميخواهيد تا انجام دهند ( يا ندهند ) . ديپلماسي محض براي اينكه اثر گذار باشد لازم است با ديگر ابزارها تكيل شود ، اما مهارتهاي مذاكراتي در هنر ديپلماسي حالت مركزي و كانوني دارد. · ديپلماسي در تركيب با ديگر ابزارها ( نظامي ، اقتصادي و سرنگوني ) به نام ديپلماسي مختلط معروف است.در اينجا ديپلماسي تبديل به يك كانال ارتباطي ميشود كه از طريق آن استفاده يا تهديد به استفاده از ديگر ابزارها به ديگر طرفها اعلام ميشود. · ديپلماسي معمولا نسبت به ديگر ابزارها از نظر در دسترس بودن و هزنيه ، مزاياي نسبي قابل توجهي دارد. · در مذاكرات پيچيده و چند جانبه ديپلماسي كمتر جنبه هنري دارد و بيشتر فرايندي مديريتي است كه منعكس كننده سطوح بالايي از وابستگي متقابل بين جوامع است. فصل 16هم : سازمان ملل متحد و نظم بيناملل · سازمان ملل بعد از جنگ جهاني دوم براي حفظ صلح بين كشورها تاسيس شد. · اين سازمان به طرق مختلف درسهاي گرفته شده از سلف خود يعني جامعه ملل را منعكس ميكرد. · سازمان مركزي فقط بخشي از سازمان ملل بود. · براي دولتها و ديپلماتها پذيرش اينكه آنچه در داخل كشورها اتفاق ميافتد ربطي به هيچ كس ندارد ، روز به روز سختتر ميشد. · براي دولتها عادي شده بود كه عضويت فعال در سازمان ملل را در راستاي خدمت به منافع ملي خود و به منزله داشتن مواضع درست ، تلقي كنند. · پايان جنگ سرد به ترويج اين طرز تفكر كمك كرد. · جنگ سرد و فرايند استعمار زدايي مانع نقش فعال سازمان ملل در داخل كشورها شد. · انديشمنداني كه در نظريههاي ب دخيل بودند ، سنت قبلي را مبني بر اينكه افراد در كشورهاي تازه استقلال يافته لزوما وضعشان بهتر خواهد بود ، مورد ترديد قرار دادند. · سازمان ملل نقطه كانوني وجدان جهاني شد. · سازمان ملل در نظامي چند لايه از حكمراني ، دخيل شده است ، در مواقعي همراه با دولتها ، در مواقعي در راستاي آنها و در مواقعي جدا از آنها كار ميكند. · حاكميت جهاني شامل نقشي قويتر براي سازمان مللدر حفاظت از معيارهاي بشري براي افراد در داخل كشورها بود. · سازمان ملل تا سالهاي مياني دهه 1990 در حفظ نظم ب ي به سه روش دخيل شد : دلمشغولي نسبت به نظم در داخل كشورها ، مقاومت در برابر تجاوز بين كشورها ، و تلاش براي حل وفصل مناقشهها در داخل كشورها. · براي مداخله در داخل كشورها در اوايل دهه 1990 توجيهات جديدي مورد توجه قرار گرفت. · اما اكثر عمليات هاي سازمان ملل به شيوهاي سنتي توجيه شدند : صلح و امنيت ب ي تهديد شده است. · اما هرگونه تسامح در ممنوعيت سنتي مداخله بايد با احتياط مورد بررسي قرار گيرد و اگر اين امر اتفاق بيفتد ، روشهاي جديد تصويب قطعنامه در سازمان ملل ميتواند عاقلانه باشد. · حضور دركشورها لزوما وابسته به تاييد دولتها نبوده است. · سازمانها وقتي حاضر ميشدند ، ميتوانستند مستقل از دولتها وارد عمل شوند و بعضي از سازمانها مانند سازمانهاي غير دولتي ، مهارت خاصي در حضور در كشورها بدون نظر دولتها داشتند. · روز به روز اختيار بيشتري از طرف دولتها به سازمانهاي ب ي اعطا ميَشد تا وظايفي را كه سابقا در اختيار دولتهاي ملي بودند ، انجام دهند. · اين حرف بدان معنا بود كه شرايط حاكن تغيير كرده اما به اين معنا نيست كه دولت مورد تهديد قرار گرفته است. · ترتيبات جديد قرار بودكه دولت را تقويت كند و نه تضعيف. فصل 17هم:بازيگران فراملي و ... · مفهوم دولت داراي سه معني بسيار متفاوت است : شخصيت حقوقي ، جامعه سياسي و حكومت · كشورها و حكومتهاي سراسر جهان ممكن است از نظر حقوقي برابر باشند اما بين آنها مشابهت سياسي چنداني وجود ندارد .منابعي كه بسياري از حكومتها برآنها كنترل دارند از منابع تحت كنترل بسياري از بازيگران فراملي كمتر است. · نمي توان چنين در نظر گرفت كه تمام نظامهاي سياسي كشورها ، از نظامهاي جهاني منسجم تر هستند به ويژه اينكه وابستگي ملي با مرزهاي كشور مطابقت ندارد. · ميتوانيم با كنار گذاشتن اصطلاحات بازيگران كشوري و غيره كشوري درباره بسياري از انواع بازيگران سياست جهاني ، نظريه ارائه كنيم . ميتوانيم با تميز قائل شدن بين حكومت ، جامعه و ملت از كشور ، سئوال كنيم كه گروههاي داوطلب خصوصي ، شركتها و اقليتهاي ملي هر كشور ، در روابط فرامليتي درگير هستند يا خير. · وقتي دولتها واحدهاي منسجم و همگون دانسته نشوند بايد به عنوان نظامهاي باز كه براي ارتباط فرامليتي و حكومتي با نظامهاي ب ي ، كانالهايي دارند مورد تجزيه و تحليل قرار گيرند. · تمام شركتهاي بزرگ به دليل درگيربودن در تجارت ب ي ، به طور بالقوه بازيگران سياسي ب ي هستند اما فقط آن شركتهايي كه در بيش از يك كشور عمل ميكنند ، شركتهاي فرامليتي دانسته ميشوند. · توانايي شركتهاي فرامليتي در تغيير دادن قيمت انتقال به اين معناست كه آنها ميتوانند از ماليات يا كنترل دولتي بر معاملات مالي ب ي خود شانه خالي كنند. · توانايي شركتهاي فرامليتي در انجام تجارت مثلثي به اين معني است كه دولتها نميتوانند تجارت خارجي كشور خود را تحت كنترل داشته باشند. · توانايي شركتهاي فرامليتي در فرار از مقررات ، به وسيله انتقال توليد از يك كشور به كشور ديگر ، به اين مفهوم است كه دولتها براي ارتقاي استانداردهاي مسئوليت اجتماعي ع با شركتهاي استفاده كننده از فرار مقرراتي اختلاف نظر دارند. · وقتي اقتدار حقوقي يك دولت بر حاكميت دولت ديگر اثر برون مررزي دارد ، ميتواند سبب تضاد شديد بين دولتها شود .اين وضعيت به دليل ساختار و اعمال اقتدار بر شركتهاي فرامليتي است. · چهار مشكل حاكميت ( جريانهاي مالي غير قابل پيش بيني ، تجارت مثلثي ، فراراز مقررات و فرامرزي بودن حوزه اختيارات ) كه در بالا مورد بحث قرار گرفت ، دولتها را در ارتباط با شركتهاي فرامليتي تضعيف ميكند.در بخشهايي از سياسيت اقتصادي ، حاكميت امروزه بايد از طريق اقدام دستهجمعي اعمال شود نه به طور مستقل. · اقدام موثر عليه مجرمين فرامليتي ، به وسيله دولتها ، به همان دلايلي كه در مورد شركتهاي فرامليتي بيان شد ، مشكل است. · امروزه براي مبارزه با تهديدكننده ترين مجرميت ، صلاحيت فرامرزي پذيرفته شده است و كشورها از بخشي از حاكميت خود چشم پوشي كردهاند. · گروههايي كه براي كسب اهداف سياسي دست به خشونت ميزنند ، معملا مشروعيت به دست نميآورند ، اما در اوضاع و احوال استثنايي ممكن است جنبشهاي آزادي بخش ملي به رسميت شناخته شوند و در ديپلماسي ، مشاركت كنند. · فعاليتهاي فرامرزي مجرمين و چريكها ، مشكلات سياست داخلي كشورها را به عرصهي سياست جهاني انتقال ميدهد. · اكثر بازيگران فرامليتي ، اگر شركت يا گروههاي خشونت طلب و مجرم نباشند و دليل وجودي آنها صرفا مخالفت با يك دولت واحد نباشد ، ميتوانند انتظار داشته باشند كه سازمان ملل آنها را يك سازمان غيردولتي تلقي كند. · در حاليكه وضعيت مشاورهاي در شوراي اقتصادي و اجتماعي ملل متحد ، شامل تمام سازمانهاي غيردولتي فرامليتي نميشود ، اما اين وضعيت ، گوياي اين نكته است كه سازمان هاي غيردولتي در ديپلماسي ب ي جايگاه مشروع دارند. · شكلگيري اقتصاد جهاني ، به جهاني شدن اتحاديهها ، سازمانهاي تجاري ة حرفهاي و علمي و قالب سازمانهاي غيردولتي ب ي كمك ميكند و اين امر به نوبهي خود سبب ميَود تا اين سازمان در تدوين رژيمهاي ب ي مربوطه مشاركت كند. · انقلاب فناوري ، ارتباطات رابراي افراد و رسانههاي خبري جهاني كرده است.اين امر انقلاب سياسي را به وجود آورده است.بيشتر دولتها عملا قادر به كنرتل جريان اطلاعات به خارج از مرزهاي خود نيستند . معدودي از حكومت هاي سلطهجو ميتوانند محدوديتهايي را وضع كنند كه بدون تحمل هزينههاي سياسي و اقتصادي گزاف نخواهد بود. · ارتباطات پيشرفته ، اين احتمال را كه سازمانهاي غيردولتي ، فرامليتي عمل كنند و اين كار را به آساني و با هزينههاي كم انجام دهند ، افزايش داده است. · سازمانهاي ب ي نيز ساختارهايي براي ارتباطات سياسي هستند . اينها ، نظامهايي هستند كه رفتار اعضاي خود را محدود ميكنند. · دولتها ، سازمانهاي بين دولتي را و بازيگران فرامليتي ، سازمانهاي غيردولتي ب ي را تشكيل ميدهند.به علاوه ولتها و بازيگران فرامليتي ، وقتي متفقا سازمانهاي غيردولتي ب ي دوگانه را تشكيل ميدهند ، به يكديگر وضعيت برابر ميبخشند. · سياست بالا ، سياست پايين.اين تمايز براي به حاشيه راندن بازيگران فرامليتي مورد استفاده قرار ميگيرد . چنين تمايزي فاقد اعتبار است ، زيرا سياست به اين دو مقوله تنز ل نمييابد. تمام قلمروهاي سياست را ميتوان با نوع موضعات ، وضعيت تصميم گيرندگان دولتي و درجه ي درگير بودن بازيگران فرامليتي و سازمانهاي ب ي تبيين كرد. · مفهوم ساده قدرت ، تحولات را تبيين نميكند . منابع نظامي و اقتصادي ، تنها توانمنديهاي موجود نيستند.وسايل ارتباطي ، اطلاعات ، حاكميت و و ضعيت نيز داراييهاي سياسي مهم هستند.به علاوه توانايي استفاده از فرايندهاي تعاملي براي بسيج كردن پشتيباني ، نفوذ در سياست كمك ميكند. · قلمروهاي سياسي مختلف ، بسته به اهميت و برجستگي موضوعات مورد بحث، بازيگران مختلف دارد. · شركتهاي فرامليتي ، از طريق كنترل بر منابع اقتصادي كسب نفوذ ميكند.سازمان هاي غير دولتي بادارا شدن اطلاعات ، به دست ارودن موقعيت خوب و ارتباط برقرار كردن موثر ، داراي نفوذ ميشوند.شركتهاي فرامليتي و سازمان هاي غيردولتي ، منبع اصلي تغييرات اقتصادي و سياسي در سياست جهاني بودهاند. فصل هيجدهم :مسايل زيست محيطي · موضوعات زيست محيطي ب ي ، در سه دهه آخر قرن بيستم در عرصه سياست جهاني مورد توجه قرار گرفت .اگر چه خود مسايل زيست محيطي جديد نيستند اما صنعتي شدن و رشد سريع جمعيت ، گسترده و شدت بهره برداري بيش از حد از منابع ، تخريب محسط زيست را بسيار افزايش داده و سبب پيدايش دامنه وسيعي از مسايل مبرم جهاني شده است. · موضوعات زيست محيطي از چند لحاظ جهاني شده اند : بسياري از آنها اصولا جهاني هستند ، بعضي از آنها محلي هستند اما به صورت گسترده در كره زمين تكرار مي شوند و در نهايت فرايند هاي ايجاد كننده اكثر مسايل زيست محيطي با فرايندهاي گسترده تر سياسي يا اقتصادي -اجتماعي كه خود بخشي از نظام جهاني هستند پيوند تنگاتنگ دارند. · موضوعات زيست محيطي ابتدا در اواخر قرن نوزدهم در دستور كار ب ي پديدار شد. · توجه و آگاهي نسبت به مسايل زيست محيطي پس از دهه 1960 بالاخص نسبت به آلودگي قوت گرفت. · در سال 1972 كنفرانس استكهلم چند اصل و نهاد و برنامه ايجاد كرد كه اين امر ، به ايجاد چارچوبي براي ارتقاي بيشتر واكنش ب ي به مسايل زيست محيطي كمك كرد. · در دهه 1970 و 80 سياست ب ي زيست محيطي كامل تر شد.جنبش هاي سبز ، سازمانهاي غير دولتي زيست محيطي و صنعتي و سازمان هاي ب ي خود را به عنوان بازيگر مهم در كنار دولت تثبيت كردند. · كميسيون برانتلند ، مفهوم «توسعه پايدار» را مطرح كرد و مقدمات كنفرانس 1992 سازمان ملل فراهم شد. · موضوعات زيست محيطي چالش هاي مهمي فراروي ما قرار مي دهند : نقش و اهميت كشورها و مفهوم حاكميت ، رابطه بين حوزه هاي ب ي و داخلي فعاليت سياسي و نيز رابطه بين دانش و ارزش و قدرت و منافع در تبيين نتايج فرايندهاي ب ي. · مفهوم «فاجعه مشتركات»(tragedy of commons) مدل مفيدي در مورد اينكه منابع مشترك چگونه مورد بهره برداري بيش از حد قرار مي گيرند ارايه مي دهد. · مديريت جمعي بر مشتركات جهاني، از لحاظ اصولي كاربردي تر از رويكردهايي است كه به «خصوصي سازي» تاكيد دارند ، ولي ايجاد رژيم هاي ب ي نيز با چالش هاي ويژه همراه است. · مي توان گفت قسمت اعظم سياست زيست محيطي ب ي ، حول محور ايجاد رژيمهاي زيست محيطي ب ي است. · ايجاد رژيمهاي زيست محيطي ب ي را مي توان به طور غير دقيق به چهار مرحله تقسيم كرد : شكل گيري دستور كار ، مذاكره و تصميم كيري،اجرا و توسعه بعدي. · در كنفرانس ريو سه كنوانسيون جديد مورد موافقت قرار گرفت . اهداف آنها : تغييرات آب و هوايي ، حفظ تنوع زيستي ، و مبارزه با بيابان زايي.اين كنوانسيون ها به سرعت قدرت اجرايي يافتند اما ثابت شد كه تاثيرگذاري آنها دراز مدت است. · مذاكرات براي گسترش بيشتر كنوانسيون آب وهوا به پروتكل كيوتو1997 انجاميد. · رابطه بين رژيمهاي تجاري و زيست محيطي به عنوان يك موضوع اساسي ، مطرح شده است. فصل نوزدهم :گسترش هسته اي · ماهيت سلاح هاي هسته اي و گسترش توانمندي ساخت اين سلاح ها در نقاط مختلف جهان از 1945 به بعد ، موضوع گسترش سلاح هاي هسته اي را به مثال خوبي براي جهاني شدن تبديل كرده است. · پايان جنگ سرد و تجزيه شوروي به اين معني بود كه درباره گسترش سلاح هاي هسته اي مسايل جديدي به وجود آمده است. · در دهه 1960 جنبه هاي نظري گسترش و عدم گسترش سلاح هاي هسته اي مورد توجه بيشتري قرار گرفت ولي بسياري از جنبه هاي مفهومي اساسي قبلا در متون مختلف بحث شده بود. · درباره فوايد گسترش سلاح هاي هسته اي مباحثاتي ، له يا عليه آن وجود داشته است. · مجموعه اقداماتي كه براي جلوگيري از گسترش سلاح هاي هسته اي به عمل مي آيد به رژيم جهاني عدم گسترش سلاح هاي هسته اي معروف شده است. · عنصر اصلي فرايند گسترش سلاح هاي هسته اي ، كسب فناوري هاي اساسي توليد مواد شكافت پذير به منظور ساخت سلاح هاي هسته اي انشقاقي يا گداختي (گرما-هسته اي )است. · از 1945 به بعد ساختار بازار تجارت هسته اي غير نظامي تغيير نموده و موجب نگراني در مورد گسترش سلاح هاي هسته اي گرديده است زيرا اكنون عرضه كنندگان هسته اي بيشتري وجود دارند. · گسترش فناوري موشك بالستيك و پرتاب فضايي نيز وضعيتي رابه وجود آورده كه اكنون چندين كشور توانايي پرتاب موشك هاي هسته اي به نقاط دور را دارند. · با گذشت زمان ، مشخص كردن انگيزه هاي تحصيل سلاح هسته اي پيچيده تر شده است. · تعيين اينكه گسترش هسته اي عملا انجام گرفته يا نه ، به علت ابهامات فني و معلوم شدن اينكه بدون انجام زمايش هسته اي هم مي توان به توانمندي هسته اي دست يافت ، مشكل تر شده است. · علاوه بر 5 كشور شناخته شده داراي سلاح هاي هسته اي 6 كشور ديگر داراي اين قابليت هستند كه سه تاي آنها تعهد داده اند كه ديگر ادامه ندهند. · نقش بالقوه بازيگران غير دولتي بعد تازه اي به موضوع گسترش سلاح هاي هسته اي در دروان بعد از جنگ سرد داده است. · تلاش براي حصول اطمينان از نگهداري سلاح هاي هسته اي شوروي سابق ، انجام گرفته و براي بهبود زندگي كاركناني كه قبلا در برنامه هاي شوروي بوده اند مراكز جديدي ايجاد شده است. · در مورد پيامد هاي اشاعه يا عدم اشاعه سلاح هاي هسته اي مباحثاتي به وجود آمده است. · كنت والتز معتقد است كه گسترش سلاح هاي هسته اي موجب ثبات بيشتر خواهد شد ،زيرا كشورهاي جديد از سلاح هاي خود برا ي بازداشتن كشورهاي ديگر از حمله به خود استفاده مي كنند. · اسكات ساگان مخالف اين نظر است.او معتقد است اگر كشورهاي بيشتري داراي سلاح هاي هسته اي شوند به علت اينكه احتمال بالقوه بروز جنگ هسته اي بازدارنده و تصادفات هسته اي جدي بيشتر خواهد شد ، بي ثباتي در جهان رخ خواهد داد. · رژيم جهاني عدم گسترش سلاح هاي هسته اي ، در پايان جنگ جهاني دوم و قتي طرح باروخ به سازما ن ملل ارايه شده و بعدا رد شد ، شكل گرفت. · تلاش براي مذاكره در مورد پيمان منع فراگير آزمايش هاي هسته اي و قطع مواد شكافت پذير ، از 1995 شدت بيشتري گرفت ، هرچند اين اقدامات از 1950 به بعد ويژگي هميشگي مذاكرات بوده است. · چند منطقه عاري از سلاح هاي هسته اي مورد مذاكره قرار گرفت كه اين روند يا پيمان 1959 جنوبگان آغاز شد. · پيمان منع گسترش سلاح هاي هسته اي ، سنگ بنا ي رژيم جهاني منع گسترش سلاح هاي هسته اي شده است. · اطمينان هاي امنيتي مثبت و منفي مورد توافق قرار گرفته ولي براي كشورهاي فاقد سلاح هاي هسته اي كه عضو پيمان منع گسترش سلاح هاي هسته اي هستند ، كافي نبوده است. · از 1987 به بعد ،رژيم كنترل فناوري موشكي به عنوان موافقتنامه كنترل صادرات بين عرضه كنندگان و با هدف محدود كردن گسترش فناوري موشك عمل كرده است ، اما بسياري اعتقاد دارند كه اقدامهاي جديدي نياز است. · در 1995 پيمان منع گسترش سلاح هاي هسته اي به طور نامحدود تمديد شد و از 1970 به بعد هر 5 سال يك بار كنفرانس بررسي برگزار شده است. · از 1995 به بعد رژيم جهاني منع گسترش سلاح هاي هسته اي با چالش هاي جديدي مربوط به انجام آزمايش هاي هسته اي، تلاش براي جهان شمول كردن پيمان ، از بين بردن مواد شكافت پذير ، اجراي مفاد پيمان ، تاييد اجرا و خلع سلاح هسته اي روبه رو شده است. · گفته مي شود «عصر دوم هسته اي » شروع شده است. فصل بيستم : ملي گرايي · ملي گرايي در ر.ب تنها در دو دهه گذشته به عنوان موضوعي مرتبط دانسته شده است. · ملي گرايي با جهاني شدن مغاير و در عين حال محصول آن است. · گسترش ملي گرايي نتيجه تغيير و تحول در نظام ب طي دو قرن اخير است. · ملي گرايي امروزه بنيان اخلاقي دولتها و نظام ب است. · مضامين اصلي ملي گرايي انسانها به طور طبيعي به ملتها تقسيم شده اند. هر ملت ويژگي خاص خود را دارد. منشا قدرت سياسي ملت است ، در صورتي كه ملت به مثابه كل در نظر گرفته شود. انسانها براي آزادي و تحقق خواسته هاي خود بايد در قالب يك ملت جاي گيرند. ملت فقط در قالب كشور تحقق مي يابد. وابستگي و وفاداري به كشور بر ساير وابستگيها ترجيح دارد. شرط نخست ازادي و هماهنگي جهاني تقويت دولت-ملت ها است. · ملي گرايي به مثابه ايدئولوژي ، انديشه اي هنجاري است ؛ملتها به صورت عيني وجود دارند و بايد از حق حاكميت برخوردار باشند. · انديشه مدرن ملي گرايي تركيبي است از : روشنگري و مفاهيم ليبرال جامعه خود مختار انديشه انقلاب فرانسه و جامعه شهروندان برابر انديشه هاي آلماني در مورد مردم كه منبعث از تاريخ ، سنت و فرهنگ است. · ملي گرايي انديشه اي تاريخي و سنتي و در عين حال نشات گرفته از اجبار و الزام است. · ملي گرايي ابتدا در اروپاي غربي و آمريكا مشاهده شد. · پس از جنگ جهاني اول سقوط امپراتوريهاي چند قومي در اروپاي شرقي به وقوع پيوست ، و پس از جنگ جهاني دوم به امپراتوريهاي اروپايي در آسياو آفريقا پايان داده شد. · به دنبال اعلام ويلسون در سال 1918 در مورد حق تعيين سرنوشت كشورها ، چندين دهه نزاع اتفاق افتاد. · ملي گرايي در دو قرن گذشته مبناي اخلاقي و هنجاري نظام كشورها بوده است. · ملي گرايي هم به حكومت ها مشروعيت مي بخشد و هم حكومتها با هدف ملت سازي آن را ترويج مي كنند. · ملي گرايي توجيحي براي جدايي طلبي و ادعاهاي ارضي بوده است. · ملي گرايي با وقوع جنگ ارتباط نزديكي دارد. · در بعد مثبت ملي گرايي چهار بحث مي تواند مطرح باشد : ملي گرايي اصل مشروعيت را ارايه مي كند ملي گرايي تحقق اصول دموكراتيك است. ملي گرايي به صورت عامل روانشناختي مهمي عمل مي نمايد : حس تعلق ، اصالت ، گذشته ، آينده و حس آنچه كه بايد اشكال مناسب فرهنگي را تشكيل دهد ، القا مي كند. ملي گرايي يكي از منابع عظيم خلاقيت و تنوع بوده و مي باشد.( گسترش ملي گرايي تاثير بسياري بر هنر ، ادبيات ، زبان و ورزش داشته است.) · در بعد منفي : ملي گرايي باعث نزاع و جنگ مي شود.ملي گرايي ممكن است ايدئولوژي معقول و مشروع جلوه نمايد اما خيلي زود به ساير اشكال تفكر سياسي - بيگانه ستيزي ، نفرت از بيگانگان ، ميهن پرستي افراطي ، برخوردهاي تهاجمي با خارجيان ، نظامي گري ، استفاده از زور براي حل مشكلات امپرياليسم ( تمايل به ايجاد امپراتوري براي به انقياد در آوردن ملتهاي ديگر )- تبديل شود. ملي گرايي ممكن است به مانعي براي همكاري در مسايل ب ي تبديل شود. ملي گرايي با كمك به تجزيه كشورها واحد هاي اقتصادي و سياسي كارآمد را نابود مي كند. ملي گرايي از نظر داخلي نيز نامطلوب است ،زيرا فضايي از عدم تحمل ، ناشكيبايي و استبداد در كشورها ايجاد مي كند. · يك فرد سه هدف را دنبال مي كند : 1) دولت -ملت 2) اجتماعي كه از كشور بزرگ تر يا فراتر از آن است 3) گروهي كه كوچكتر از كشور است و در داخل آن قرار دارد. · ملي گرايي هم شالوده امنيت كشورها ست و هم آن را تهديد مي كند. · ملي گرايي را مي توان تحقق روند تاريخي و طولاني شكل گيري ملتها يا واكنشي معاصر و مدرن به تغييرات اجتماعي تلقي نمود. · ملي گرايي يكي از پاسخ هاي متعددي است كه درباره مسئله وابستگي ، وفاداري و هويت ارايه شده است. · ملي گرايي بخش مهمي از روابط بين كشورها و همچنين سياست داخلي بسياري از كشورهاست. · انتظارات در خصوص محو ملي گرايي كه در طي يك قرن ونيم گذشته بيان شده است ، اشتباه است. · ملي گرايي واكنشي به شرايط نوين ب ي است : كه بخشي از آن از تنفر نسبت به جهاني شدن نشات مي كيرد ، و بخشي ديگر برنامه هاي خود را كه موضوعيت خود را از دست داده اند ، بازسازي مي كند. فصل بيست و يكم : فرهنگ در امور جهاني · فرهنگ هويت جامعه و فرد را مشخص مي كند .فرهنگ از سنن ، هنجارها و آداب و رسومي تشكيل مي شود كه معرف حيات اجتماعي است.دين هنوز تاثير اساسي بر فرهگ دارد. · تمدن گسترده ترين شكل هويت فرهنگي است و نماينگر هويتي است كه ممكن است به ملتها و كشورهاي ديگر تعميم يابد. · گروههاي فرهنگي اغلب با معرفي فرهنگ هاي ديگر به عنوان «بيگانه»متمايز مي شوند. · غرب تمدن برتر در عصر مدرن بوده و ساير تمدن ها مجبور بوده اند با نفوذ و تاثير آن مقابله كنند. · پايان جنگ سد بر اهميت هويت فرهنگي افزود.هژموني غرب و سرمايه داري ليبرال آن فرهنگ و نظم اجتماعي بيشتر جوامع را مورد چالش قرار داد.جهاني شدن نيز چشم انداز چند فرهنگي را در سراسر جهان ترويج داد. · پيشرفت فرهنگ جهاني و سرمايه داري با مقاومت محلي در بخشهايي از جهان و از سوي ملتهايي كه سعي مي كردند فرهنگ خود را از هرگونه تغيير و تحول عنان گسيخته مصون نگه دارند روبه رو شد.احياگري ديني از دهه 1970 پديده اي جهاني شد. · بنيادگرايي مذهبي به مهمترين علت شورشهاي داخلي و تروريسم ب ي در بسياري از نقاط جهان تبديل شد. · با پايان جنگ سرد ، ساموئل هانتينگتون بحثي را مطرح كرد كه بر اساس آن معتقد بود كه «برخورد تمدن ها» در شرف تبديل شدن به مهمترين علت منازعات ب ي است.او تنشي را كه بين فرهنگ غرب و اسلامي وجود داشت را نشان داد. · تاثير گذاري غرب مسئله اصلي تمدن اسلامي از قرن 18 بود.مسلمانان طرفدار مدرنيته سعي كردند از غرب تقليد كنند و نظام دولت - ملت سكولار انتخاب شد اما در بسياري از نقاط خاورميانه با ناكامي روبه رو شد. · بحران عميق مدرنيزايسيون در بسياري از جوامع مسلمان وجود دارد.شرايط بد زندگي و فرصتهاي اندك براي بهبود اوضاع ،جمعيت شهري سرخورده و جواني را به وجود آورد. · اسلام هنوز هم نيروي قوي و تاثير گذار در جهان اسلام و به ويژه در خاورميانه است .وقتي دولتهاي سكولار متزلزل شدند ، اسلام در قلب فرهنگ سياسي رسوخ و استقرار يافت. · مدرنيزاسيون در قرن بيستم موجب از خود بيگانگي اجتماعي گسترده در جوامع اسلامي شد.اسلام سياسي خلا سياسي و اجتماعي را پر كرد. · نوآوري در زمينه عقايد ،احياي اسلام را در دهه 1970 امكان پذير ساخت ، كه در پي استقرار حكومت اسلامي بود و قصد داشت مجموعه قوانين اسلامي ( شريعت ) را اجرا كند. · انقلاب اسلامي ايران نمونه ي قدرتمندي براي همه احيا گران اسلامي بود. · احياگري اسلامي منازعه فرهنگي با غرب را معرفي كرد.افزايش خشونت اسلامي به نظر مي رسيد اين مفهوم را به اثبات رسانيد كه بين اسلام و غرب جدالي وجود دارد. · احياگري اسلامي دربرگيرنده ديدگاههاي مختلفي است.طرفداران جنبش احياگري اسلامي درباره روشهاي رسيدن به نظم اسلامي باهم تفاوت دارند. · نقش فزاينده كشورهاي خاورميانه در اقتصاد جهاني از دهه 1970 برخي مشكلات اجتماعي كه احياگري اسلامي را به وجود آورده بود ، تشديد نمود. · جنبشهاي اسلامي به فرهنگ جهاني و سرمايه داري به ديده ترديد مي نگرند، اما فشارها براي عمل كرا بودن نيز قوي است.انقلاب ايران نمونه خوبي از اين است كه چگونه واقعيتهايي سياسي و اقتصادي مي تواند مصالحه را به اسلامگرايان تحميل كند. · اسلام ديدگاه و منادي واحدي ندارد.مسلمانان با نيروهاي جهاني شدن به طرق مختلف روبه رو مي شوند. فصل بيست و دوم:مداخله بشر دوستانه و سياست جهاني · به لحاظ سنتي ، مداخله به عنوان نقض حاكميت با توسل به زور تعريف مي شود كه طي آن در امور داخلي يك كشور مداخله صورت مي گيرد. · قانوني بودن مداخله بشر دوستانه با توسل به زور موضوع اختلاف بين طرفداران و مخالفان ايده محدوديت گرايي است. · محدوديت گرايان :معتقدند كه ممنوعيت استفاده از زور در بند 4 ماده 2 منشور سازمان ملل مداخله بشر دوستانه با توسل به زور را غير قانوني مي سازد. · بيان احساسات بشر دوستانه در سياست جهاني محصول تغيير فرايند اجتماعي و تاريخي است. · كشورها فقط به دلايل بشر دوستانه دخالت نمي كنند. · كشورها نبايد تنها به دلايل بشر دوستانه دخالت كنند زيرا اين امر پيمان بين حكومت و شهروندان را نقض مي كند. · كشورها از حق مداخله بشر دوستانه سوء استفاده مي كنندو از آن همچون پوششي براي پيشبرد منافع شخصي استفاده مي كنند. · كشورها اصول مداخله بشر دوستانه را به طور گزينشي اعمال مي كنند. · در فقدان اتفاق نظر پيرامون اينكه چه اصولي بايد برحق مداخله بشر دوستانه حاكم باشد ، چنين حقي نظام ب ي را خدشه دار خواهد كرد. · مداخله بشر دوستانه هميشه بر تمايلات فرهنگي كشورهاي قدرتمند متكي است. · نظريه جامعه ب ي وحدت گرا به اصول اخلاق اجتماعي متكي است و رويه مداخله بشر دوستانه در جامعه ب ي را مشروع مي داند. · مخافان محدوديت گرايي براي حمايت از حق قانوني مداخله بشر دوستانه با توسل به زور ، بر اساس تفسير مفاد حقوق بشر در منشور سازمان ملل و وجود حقوق ب ي عرفي استدلال مي كنند. · حق قانوني مداخله بشر دوستانه ، مداخله را مجاز مي شمارد اما آنرا اجباري اعلام نمي كند ، براي انجام مداخله در موارد ضروري ، كشورها بايد وظيفه يا الزامي براي عمل نمودن احساس نمايند. · نظريه جامعه ب ي كثرت گرا : كشورها از منافع و ارزشهاي مشترك آگاه هستند ، اما اين منافع و ارزش ها به اصل حاكميت و عدم مداخله محدود مي شوند.مداخله بشر دوستانه در جامعه ب ي غير قانوني است. · مكتب سنجش پيامدهاي قواعد و مقررات : در نبود توافق درباره اينكه چه اصولي بايد بر مداخله بشر دوستانه حاكم باشد نظم ب ي و رفاه عمومي با ممنوعيت كلي مداخله بشر دوستانه بهتر تامين مي شود تا با تاييد آن. · به نظر نمي رسد ملاحظات بشر دوستانه درتصميم هاي ويتنام ( در كامبوج )و تانزانيا( در اوگاندا ) براي مداخله نقشي داشته است. · اين دوكشور مداخله هاي خود را بر اساس موازين سنتي جامعه ب ي توجيه كردند. · يس ميلي جامعه ب ي براي مشروعيت بخشيدن به مداخله بشر دوستانه نشانگر نگراني هاست درباره پايه ريزي اصولي است كه ممكن منجر به تضعيف اصل عدم مداخله شود. · در جهان دو قطبي اواخر دهه 1970 ، واكنش ها به اقدام ويتنام و تانزانيا بر اساس ژئوپولتيك جنگ سرد بود. · در دوره پس از جنگ سرد تصاوير رسانه ها از درد و رنج انسانها ، مردمان غرب را واداشت تا رهبران خود را براي مداخله بشر دوستانه تحت فشار قرار دهند. · مداخله بشر دوستانه بيشترين مشروعيت خود را زماني به دست مي آورد كه بر اساس مفاد فصل هفتم منشور سازمان ملل و با تصويب شوراي امنيت انجام گيرد و بدين نحو استيلاي ديدگاه محدوديت گرايانه درباره ماهيت غير قانوني مداخله بشر دوستانه بدون مجوز شواري امنيت را تاييد مي كند. · كشورهاي غير غربي به ويژه چين و روسيه نسبت به مشروعيت بخشيدن به مداخله بشر دوستانه از طريق گسترش مفاد فصل هفتم منشور بدگمان هستند. · نگراني درباره اصل «سنجش پيامدهاي قواعد و مقررات » و سو استفاده، همچنان مانع قوي براي مشروعيت بخشيدن به مداخله بشر دوستانه بدون تصويب شوراي امنيت است. · بشردوستانه بودن مداخله ها را بايد بر اساس انگيزه ها ، ابزارها ، نتايج تعيين شود. · نتياج بشر دوستانه را بايد با توجه به فرايند مستمري كه شامل نتايج كوتاه مدت ( نجات افراد از رنج ) تا بلند مدت ( پرداختن به علل اصلي درد و رنج افراد ) مي شود ، بررسي نمود. · مداخله بشر دوستانه بدون توسل به زور با فعاليت صلح آميز كشورها ، سازمان هاي ب ي و سازمان هاي غير دولتي در جامعه بشردوست جهاني متمايز مي گردد. · مداخله بشر دوستانه بدون توسل به زور فعاليتهاي مديريت بحران سازمان هاي غير دولتي ب ي بشردوستانه و حل مناقشه به وسيله طرف ثالث را به هم مرتبط مي سازد. · سازمان هاي غير دولتي ب ي در گسترش دستوركار بشر دوستانه به منظور گنجاندن مسايل توسعه ، محيط زيست و حقوق زنان موفق بوده اند. · نخبگان سياسي و اقتصادي غربي حاكم رويكرد مديريت بحران را در موارد اضطراري بشردوستانه راتشويق مي كنند ، در حالي كه اين رويكرد علل اصلي بحران ها و وضعيت هاي اضطراري را مورد توجه قرار نمي دهد. · بحرانهاي بشري مانند سومالي و رواندا تنها بخش كوچكي از آلام بشري و جز مشهود آن است .مرگ تدريجي ميليونها نفر به دليل فقر و سوءتغذيه نيز موارد فوري براي مداخله بشر دوستانه است. فصل بيست و سوم : تجارت و ماله جهاني · جهاني شدن فعاليت هاي اقتصادي را مي توان به روش هاي گوناگون درك كرد. · شكاكان در بيان ديدگاه هاي خود بر وري اين موضوع تاكيد دارند كه سطو ح فعلي تجارت برون مرزي و جريان سرمايه نه چيز تازه اي است و نه به آن اندازه زياد كه ادعا مي كنند. · جهان گرايان در تعابير خود اين بحث را مطرح مي كنند كه كاهش كنترل هاي مرزي در مقياسي وسيع فعاليت هاي اقتصادي ب ي را به سطوح بي سابقه اي رسانده است. · در ديدگاه مبتني بر عامل جغرافيايي بر روي افزايش وسيع معاملات اقتصادي تاكيد مي شود كه در آنها فاصله اقليمي و مرزها محدوديتهاي قابل توجهي به شمار نمي آيند. · نيمه دوم قرن بيستم شاهد گسترش توليد فرامرزي و تجارت بين شركتي وابسته به آن در برخي از كشورهاي صنعتي بود. · بسياري از كشورهاي براي جذب كارخانه هاي جهاني مناطق اقتصادي ويژه ايجاد كردند. · بخشي مهم از تجرات در دوران معاصر بازاريابي فرامرزي محصولات با نام تجارت جهاني ، است. · رشد بعد جهاني تجارت شايد از گسترش گرايش به حمايت از توليدات داخلي جلوگيري كرده باشد. · مركز مالي فراساحلي (offshore finance center): مركزي براي معاملات مالي كه مزايايي ارايه مي كند مانند كاهش ماليات.بيشتر اين مراكز در جزاير و ساير خرده كشورها هستند. · جهاني شدن با گسترش ارزهاي فرامرزي ، واحدهاي پولي فراسرزميني ، پول ديجيتال و كارتهاي اعتباري جهاني ، اشكال پول را تغيير داده است. · جهاني شدن به كمك رشد سپرده ها و وام هاي فراسرزميني ، شيكه متشكلي از شعب بانكي و حواله هاي نقدي فراسرزميني به نشام بانكداري شكل جديدي بخشيده است. · بازارهاي اوراق بهادار از طريق گسترش اوراق قرضه و سهام فرامرزي ، اوراق بهادار فراجهاني و معاملات الكترونيكي جهاني ، ابعاد جهاني يافته اند. · جهاني شدن به طريقي مشابه بر ابزار و وضعيت معاملات در بازارهاي مشتقات اثر گذاشته است. · تجارت و ماليه جهاني به طور نامتوازني بين مناطق و اجزاي مختلف پخش شده است. · تجرات فراخمرزي تاكنون غالبا نابرابري هاي مادي را بين كشورها و داخل آنها بيشتر كرده است. · جغرافياي سرزميني هنوز هم در اقتصاد در حال جهاني شدن داراري اهميت است. · كشورها به رغم بي بهره بودن از قدرت هاي ناشي از حكومت خود ، تاثير مهمي بر امور تجاري و مالي جهاني مي گذارند. · در حاي كه جهاني شدن اقتصاد تنوع فرهنگي . .ابستگي هاي ملي را از بعضي لحاظ تضعيف نموده ، از لحاظ هاي ديگر جوانب آن را رواج داده است. فصل 25م : انقلاب ارتباطات و اينترنت · امروزه شركت هاي فعال در عرصه ارتباطات و فناوري در قلب اقتصاد جهاني اطلاعات قرار دارند. · به مدت چندين دهه شركت هاي انحصاري ملي تقريبا در تمامي كشورها خدمات تلفني ارايه مي كردند. · شركت هاي انحصاري ملي از «اتحاديه ب ي رتباطات راه دور»و «اتحاديه اينتل ست»براي جلوگيري از رقابت در عرصه ارايه خدمات ارتباطي ب ي ، استفاده مي كردند. · انقلاب تاچر-ريگان در عرصه قوانين و مقررات ، انحصارات را تشعيف ، رقابت را در عرصه ارتباطات داخلي و ب ي ترغيب كرد و سبب نوآوري در عرصه فناوري شد. · در دهه 1990 پيشرفت هاي زيادي در رقابتي كردن رژيم ب ي خدمات تلفني انجام شد ولي هنوز شامل خدمات اطلاع رساني نشده است. · رقابت و نوآوري شركت ها را مجبور به انجام تغييرات ساختاري مي كند.اين شركت ها همانند ساختار اقتصاد جهاني در حال جهاني شدمن هستند. · ايالات متحده نقطه ي مركزي مبادله پيام ها از نقاط مختلف دنيا بوده است ولي كشورهاي اروپايي يك سوم بيشتر از كشورهاي آمريكا شمالي پيام توليد كرده اند. · نسبت رشد درار.پا ، آمريكاي لاتين ، اقيانوسيه و آفريقا ار آمريكاي شمالي و آسيا بيشتر است. · پيام هاي صوتي ب ي نسبت به مبادله ب ي داده ها از رشد كمتري برخوردار بوده اند.و به زودي به وسيله جريان مبادله داده ها از رشد آن جلوگيري مي شود. · تجارت الكترونيك بزرگترين سود برنده اينترنت خواهد بود الكترونيك بين شركت ها و بخش هاي تجاري از تجارت الكترونيك بين شكرتها و مصرف كنندگان پيشي خواهد گرفت. · ارتباطات بي سيم تا قبل از 2007 با ارتباطات اينترنتي از طريق سيم ، به چالش برخواهد خاست.اين روند بيشتر به سود اروپا و ژاپن خواهد بود تا آمريكا. · انقلاب اطلاعات با فرايند مقررات زدايي به وسيله دولت ها همزمان شد.هدف كشورها از اين فرايند افزايش رقابت ، دادن نقش بيشتر به بازار و شركت ها در مقابل دولت بود. · تعداد و نفوذ سازمان هاي غير دولتي به دليل وجود شبكه هاي جهاني افزايش يافت .اين شبكه ، سازمان هاي غير دولتي را قادر ساخت به اطلاعات به راحتي دسترسي داشته باشند و بتوانند اطلاعات را بين گروه ها و كشورهاي مختلف مبادله كنند. · سازمان هاي غير دولتي كاهي مي توانند تحولات مثبتي ايجاد كنند ، اما برخي مواقع ممكن است مانع برخي از طرح ها يي كه دولت ها از طريق نهادهاي ب ي قصد اجراي آن را دارند ، شوند. · شبكه هاي جهاني حفظ اطلاعات وحريم خصوصي افراد را دشوار كرده است ، در عين حال اين شبكه ها به افراد قدرت تحقق اهداف مثبت يا منفي را نيز اعطا كرده است. · ماهيت فضاي سايبر بر افراد ، محتواي آنچه در شبكه هاي جهاني مبادله مي شود ، زير ساخت ارتباطات و تعيين قواعد و مقررات در سطح جهاني ، تاثير مي گذارد. · بايد بين حمايت از حقوق افراد و نياز دولتها و شركتها به امنيت اطلاعات ، نوعي تعادل برقرار كرد. · بايد بين حقوق توليد كنندگان و مصرف كنندگان از اطلاعات موازنه ايجاد كرد. · كسي كه استاندارد و معيارها را تعيين مي كند برنده است ، بنابراين «جنگ تعيين استاندارها » شديد است. · سياست رقابت (ضد تراست)براي اقتصاد جهاني اطلاعات ، درواقع سياست تجاري است. · شكاف ديجيتالي: شكاف موجود بين دارندگان و محرومان فناوري هاي پيشرفته مخابراتي و اطلاعاتي در داخل كشورها و بين كشورها. · شبكه هاي جهاني انقلابي در عرصه ديپلماتيك و نظامي ايجاد كرده اند كه شامل گردآوري و تحليل اطلاعات ، فرايند تصميم گيري و به راه انداختن جنگ است. · سياست هاي ملي براي مديريت شبكه هاي جهاني ، شركت هاي جهاني و اقتصاد جهاني كارايي ندارد.نيروهاي بازار نيز عوامل ناكافي براي مديرت جهاني شدن هستند و نهادهاي ب ي نيز مورد اعتماد نيستند. · شبكه هاي جهاني بر روابط اقتصادي و ماملي ب ي تاثير مي گذارند و موضوع مذاكرات مهم ب ي هستند.نتيجه اين مذاكرات مشخص خواهد كرد چه كشورها و شركتهايي برنده و كداميك بازنده هستند. فصل 26م:فقر، توسعه و گرسنگي · معناي فقر كه مبتني بر پول است تقريبا در بين دولتها و سازمان هاي ب ي از سال 1945 به بعد حالت جهاني پيدا كرده است. · فقر به عنوان شرايطي تعبير مي شود كه مردم دچار آن هستند ( واكثرتشان زن هستند ) و درامد كافي ندارند تا نيازهاي مادي و اساسي خود را در بازار براورده كنند. · كشورهاي توسعه يافته فقر را چيز خارجي نسبت به خود و يكي از شاخصه هاي تعريف كننده جهان سوم تلقي مي كنند.اين ديدگاه توجيهي براي كشورهاي توسعه يافته فراهم كرده تا از طريق ادغام هرچه بيشتر كشورهاي جهان سوم در بازار جهاني ، به آنها براي دست يابي به توسعه كمك كنند. · اما اين نوع فقر را بخش قابل توجهي از مردم شمال به همراه مردم جهان سوم نيز تحمل مي كنند و ازين رو باعث مي شود مقوله ها و طبقه بندي هاي سنتي ديگر چندان مفيد نباشند. · يكي از ديدگاه هاي انتقادي جايگزين نسبت به ففقر ، بيشتر روي فقدان دسترسي به منابع مشترك جامعه ، روابط اجتماعي و ارزشهاي معنوي تاكيد دارد. · در 1945 آمريكا براي برقرار كردن نظم اقتصادي ليبرال ب ي اختيار تام داشت و ستونهاي سازماني آن عبارت بودند از : صندوق ب ي پول ، بانك جهاني و گات .با وجود اين دولتها نسبت به ضرورتهاي امنيت ملي حساس بودند و « ليبراليسم تثبيت شده » عرف آن روز بود. · جنگ سدن رقابت بين غرب و شرق را بر سر پيدا كردن متحد در كشورهاي جهان سوم تحريك كرد.بيشتر كشورهاي جهان سوم در چارچوب اقتصادي غربي شكل گرفتند و بر اساس اين نظام شاهد توسعه كشورهاي خود بودند يعني رشد اقتصادي اين كشورها بر اساس بازار ازاد.اما اين كشورها روي نقش دولت در پيشبرد توسعه نيز تاكيد داشتند. · بر اساس معيار سنتي توسعه كه با سرانه توليد ناخالص ملي ، رشد اقتصادي و صنعتي شدن محاسبه مي شود ، تا دهه 1980 كشورها پيشرفت كرده بودند.ولي به رغم اين موفقيت ظاهري شكاف موجود بين فقرا و اغنيا در 20 درصد جمعيت جهان به طور شديدي گسترش يافته و كشورهاي در حال توسعه در مقايسه با دهه 1980 ، دهه 1990 را با بدهي بيشتري آغاز كردند.بيشتر كشورهاي بلوك شرق سابق يا همان جهان دوم ، امروزه با عنوان كشورهاي داراي اقتصاد در حال گذار از برنامه ريزي مركزي به بازار ازاد شناخته مي شوند، در دهه 1990 دچار سقوط سريع اقتصادي شدند و عملا به جهان سوم پيوستند. · نظريه پردازان وابستگي تنگناي كنوني جهان سوم را امري قابل پيش بيني مي دانند و معتقدند كه توسعه صادرات محور و مبتني بر بازار ازاد ، كه در جهان سو مترويج مي شد ، باعث افزايش ثروت كشورهاي غرب و مجموعه بسيار محدودي در كشورهاي جنوب شده است. · نظريه قطرات اضافي ثروت از اعتبار ساقط شده و اين نكته به رسميت شناخته شده است كه رشد اقتصادي فقط اگر با سياست هاي خاص اقتصادي و اجتماعي همراه باشد مي تواند باعث كاهش فقر شود. · شاخص توسعه انساني برنامه توسعه سازمان ملل با پذيرفتن شكست شاخص هاي مبتني بر رشد اقتصادي ، د سال 1990 تدوين شد تا توسعه را از نظر طول عمر ، تحصيل و متوسط خريد بسنجد. · در دو دهه آخر قرن بيستم شاهد افزايش مباحثه درباره مولفه هاي توسعه بود.فعلان مردمي و سازمان هاي غير دولتي نقش مهمي در اين مباحث ايفا كردند. · ديدگاه متفاوتي نسبت به بحث توسعه بر پايه دگرگوني كامل ساختارهاي كنوني قدرت ، كه حافظ وضع موجود است ، شكل گرفت.اين ساختارها از نظر قلمرو ، از ساختارهاي جهاني تا ساختارهاي محلي را شامل مي شود و در اغلب موارد پيوند متقابلي دارند مثلا از يك سو اقتصاد جهاني به شدت به ضرر 20 درصد از فقيرترين مردم جهان است و از سوي ديگر در سطح محلي چگونگي دسترسي به منابع مشترك روي توانايي مردم براي تامين معاش خود تاثير ميكذارد. · وقتي مردم از حقوق خود دفاع مي كنند با اين هدف كه كنترل و اختيارات محلي را در دست بگيرند ، سازمانهاي مردمي ساختارهاي تثبيت شده قدرت را به مبارزه مي خوانند.در اين ديدگاه متفاوت مي توان موضوع توسعه را پيشرفت اجتماع بر اساس نظرات و ديدگاه هاي خود آن ، تعريف كرد.بيانيه جايگزين سازمانهاي غير دولتي در كنفرانس جهاني روي مشاركت گروهي ، اعطاي اختيارات ، عدالت ، استقلال و پايداري منابع تاكيد مي كند. · ديدگاه سنتي درمورد توسعه تقريبا بدون تغيير مانده است .اما بحث غالب از «رشد »به «توسعه پايدار » تغيير كرده است - ديدگاهي كه مي گويد توسعه كنوني نبايد به هزينه هاي نسلهاي آينده يا به تخريب محيط زيست طبيعي اجرا شود.- · ديدگاه سنتي معتقد است كه توسعه پايدار با رشدبيشتر در چارچوب اقتصاد جهاني مبتني بر بازار آزاد عملي مي شود.اين ديدگاه موثرترين راه براي حداكثر رساندن ثروت جهاني است. حاميان آن عقيده دارند كه اين امر باعث آزاد شدن منابع براي مراقبت از محيط زيست و پيشرفت اجتماعي خواهد شد. · اين رويكرد به تاييد «كنفرانس سازمان ملل درباره محيط زيست » و نشست كپنهاك رسيده است كه هر دو به ادغام و يكپارچگي جهاني از طريق بازار ازاد ، مشروعيت بخشيدند.اما بسياري از كشورهاي در حال توسعه قبل از برگزاري نشست كپنهاگ به جاي اقتصاد مبتني بر بازار آزاد محض ، از ليبراليسم تثبيت شده ( كه براي برآوردن نيازهاي اساسي مردم كشور خود و اطمينان از ثبات سياسي ضروري است) حمايت كردند. · ديدگاههاي انتقادي جايگزين نسبت به توسعه عملا با به كارگيري زبان و دغدغه هاي ديدگاه سنتي خنثي شده اند.با اين وجود ديدگاه هاي انتقادي سبب تغييرات كوچك و مثبتي در اجراي ديدگاه سنتي شده است. · در هر صورت به رغم تحولات معنايي ، هنوز هم سئوالات اساسي درباره پايدار بودن مدل سنتي توسعه ، هنوز وجود دارد. · در دهه هاي اخير توليد جهاني غذا افزايش پيدا كرده ، اما به صورتي پارادوكسيكال گرسنگي و سو تغذيه نيز همچنان گسترده و شايع است. · دلايل سنتي بقاي گرسنگي اين است كه رشد جمعيت از توليد غذا سبقت مي كيرد. · يكي ار ديدگا ه هاي جايگزين براي بيان دلايل ادامه گرسنگي روي فقدان دسترسي به غذا يا حق برخورداري از غذا ي دسترس تاكيد دارد.دسترسي و استحقاق بر اثر عواملي مانند شكاف جهاني شمال-جنوب ، سياستهاي ملي شكاف شهري-روستايي ، طبقه ، جنسيت و نژاد است. · جهاني شدن مي تواند همزمان بر روي افزايش توليد غذا و افزايش گرسنگي نقش داشته باشد. فصل 27م :مسايل مربوط به جنسيت · فمينيسم و لحاظ كردن جنسيت در تحليل ها دير هنگام وارد ر.ب شد. · تجربيات زنان و ديدگاه هاي آنان در مورد سياست جهاني به ندرت در رشته ر.ب مورد پذيرش است. · اين سئوال كه «زنان كجا هستند ؟»باعث مي شود زنان در سياست جهاني قابل رويت شوند. · قابل رويت شدن زنان مشخص مي كند روابط جنسيت در واقع روابط قدرت است. · فمينيسم مدعي است كه تجربيات زنان به طور نظام مند متفاوت از تجربيات مردان بوده وهمه روابط اجتماعي مبتني بر جنسيت است. · محدود به كشورهاي غربي نيست. · فمينيسمهاي معاصر از نظر درك آنها نسبت به تبعيض هايي كه بحث جنسيت ايجاد مي كند و نحوه پايان دادن به اين تبعيض كه به ضرر زنان است ، در گروه هاي مختلفي جاي مي گيرند. · از اوايل دهه 1980 بحث تفاوتهاي موجود بين زنان در تفكرات فمينيسمي مشهود است. · پيشرفت در دست يابي به حقوق زنان به صورت مستمر نيست.امروزه بر ضد حقوق زنان اعتراضي جهاني مطرح است. · فمينيسم هاي ليبرال مساوات طلب هستند كه به دنبال پايان دادن به محروميت زنان از كسب مقام ، قدرت و اشتغال هستند.آنها معتقدند وابسته بودن زنان به مردان رسوا كننده ادعاهاي مردان درباره شهروند كامل بودن زن است. · فمينيست هاي راديكال وابستگي زنان را امري جهاني مي دانند كه در زمانهاي مختلف اشكال متفاوتي داشته است. · فمينيسمتهاي فرهنگي كساني هستند كه زنان را متفاوت از مردان مي دانند مثلا بيشتر تربيت كننده و صلح طلب هستند. · فمينيست هاي سوسياليستطبقه و جنسيت را با هم مورد توجه قرار مي دهند و متوجه مي شوند در تحليل طبقاتي صرف ، قسمت اعظم چيزهايي را كه زنان تجربه مي كنند از قلم مي افتد. · فمينيسمت هاي سياه پوست و ر هاي جهان سومي ، فمينيست هاي سفيد پوست رابه ناديده گرفتن نژاد ، فرهنگ و روابط استعماري كه بر زنان تاثير دارد متهم مي كنند. · فمينيست هاي پست مدرن به قبول بيش از پيش وجودتفاوتها در بين زنان كمك كرده اند. · شاخص توسعه انساني بر اساس سه معيار شكل گرفته است : 1- اميد به زندگي هنگام تولد 2- ميزان دسترسي به امكانات تحصيلي 3- استاندارد زندگي. · منتقدان فمينيست ، سازمانهاي غير دولتي زنان و «دهه زنان » به شكل گيري مسئله «زنان در بحث توسعه » كمك كردند. · «زنان در بحث توسعه » شامل رويكردهاي بسيار متفاوتي به بحث توسعه و جنسيت است. · بحرانهاي اخير ، گسترش پديده جهاني شدن و تاثير تعديل ساختارها روي زنان سبب شده است بحران در توليد مثل ايجاد شود. · صادرات زنان تجارتي گسترده است و از طريق وجوه اراسالي ، به اقتصاد كشورهاي فقير به طرز چشمگيري كمك مي كند. · مهاجران و كارگزان خارجي در اغلب موارد سپر بلاي افزايش بيكاري و ناآرامي اجتماعي مي شوند. · ملي گرايي معمولابا مسايل مربوط به جنسيت (مرد وزن بودن ) همراه مي شود. · زنان در مسايل مربوط به ملي كرايي در جايگاه مام ميهن وبه عنوان كساني كه نشانه تفاوت هستند ، گرفتار شده اند. · زنان نيز در سياست هاي ملي گرايانه مشاركت دارند يا با آن مخالفت مي كنند. · اهميت نمادين زنان در ملي گرايي باعث مي شود كه آنها نسبت به خشونت ( از جمله تجاوزات جنسي زمان جنگ ) آسيب پذير باشند. · در حال حاضر جنبشهاي فراملي زيادي درباره زنان وجود دارد مانند حقوق زنان در امر توليد و بهداشت و سلامت زنان. · كنفرانسهاي ب ي به ويژه كنفرانس زنان در ايجاد شبكه هاي فراملي زنان و در وارد كردن مسايل آنان در دستور كار جهاني اهميت بسيار زيادي داشته اند. · اخيرا دور جديدي از ادعاهاي مربوط به زنان مطرح شده است. · كنفرانس پكن را برخي نمونه اي از فمينيسم فعال جهاني قلمداد مي كنند در حالي كه ديگران معتقدند اين كنفرانس نشان دهنده مشكلاتي بود كه پيش روي تلاشهاي جهاني براي حقوق زنان وجود دارد. فصل 28م:حقوق بشر · رژيم ب ي حقوق بشر يكي از ويژگي هاي رشه دارجامعه جهاني معاصر و مثال برجسته اي از جهاني شدن به شمار مي آيد. · در تفكر مدرن بين سه نسل از حقوق فرق گذاشته شده است : 1- نسل اول كه بيشتر سياسي است .2-نس دوم يعني حقوق اقتصادي و اجتماعي .3-نسل سوم يعني حقوق مردم. · مسئله تبعيت و اجرا از مشكلات عمده در وضعيت كنوني حقوق بشر ومحسوب مي شود. · اخيرا جهان شمول بودن حقوق بشر از سوي منتقديني كه بر ماهيت غربي ، مذكرگرا بودن و استبدادي بودن اين جهان شمولي تاكيد مي كنند ، به چالش خوانده شده است. · ابتدا بايد حقوق را تعريف كنيم .حق چيست ، مردم چه حقوقي دارند و آيا حق بر وظايف دلالت دارد و اكر دارد چرا؟ · تمايز قايل شدن بين حقوق به عنوان حق ادامه دعوي ، آزادي ها ، اختيارات و مصونيت ها به روشن شدن اين پرسش ها كمك مي كند. · منشا تفكر درباره حقوق را مي توان به دو عرصه ي حيات سياسي و فكري در دوران قرون وسطا يعني دكترين حقوق طبيعي و عملكرد سياسي در حاكمان براي اعطاي آزادي ها جستجو كرد. · حقوق طبيعي موجد حقوق و وظايف جهان شمول است در حالي كه يك منشور ، ازادي هاي محلي و خاص را اعطا مي كند .ممكن است حقوق و آزادي هاي اعطا شده در منشور ها با حقوق طبيعي سازگار باشند ، اما نمي توان به اين سازگاري اتكا كرد .بين اين دو منبع حقوق تعارض بالقوه اي وجود دارد. · از بطن نظريه و عرف قرون وسطايي ديدگاه ليبرال درباره حقوق بشر بيرون آمد كه در ان تفكر جهان گرا و جزيي نگر باهم درآميخته است ، قرار داد بين حاكمان و تابعان حقوق جهاني را تعيين مي كند. · اين ديدگاه از لحاظ مفهومي مورد شك و ترديد قرار دارد ، اما از لحاظ سياسي و كلامي قدرتمند است. · ليبراليسم قرن نوزدهم از اصلاحات مبتني بر بشر دوستي ب ي حمايت كرد،اما اين حمايت را درون مرزهاي اصول مربوط به حق حاكميت كشورها و عدم مداخله در امور داخلي آنها قرار داد. · از نظر بعضي از ليبرالها ، وقتي معيارهاي تمدن مورد ترديد قرار داشت هنجارهاي فوق الذكر كاربرد ندارند.تفكر قرن بيستم درباره حقوق بشر،بيشتر به دليل هراس و وحشت ناشي از دو جنگ محدوديت كمتري براي خود قايل شده است. · تفكرات سياسي مرتبط با اعلاميه جهاني 1948 به ما اجازه مي دهد تا سه موضوع اصلي را در حوزه حقوق بشر مربوط به دوران پس از 1945 مورد شناسايي قرار دهيم. نخست اينكه بين اصل قديم حاكميت و اصل جديد معيارهاي جهاني درباره امور داخلي ،اختلاف وجود دارد. دوم اينكه ، شكل ها و عبارات گوناگون سياسي ، ليبرالي ، اجتماعي و اقتصادي درباره حقوق بشر با هم رقابت دارند. روند احقاق حقوق مردم شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرد. · سياست هاي مرتبط با حقوق افراد بسته به اين كه پاي يك رژيم قانون مدار يا غيرقانون مدار در ميان باشد ، فرق مي كند. · در هرصورت ، جامعه ب ي به ندرت در عمل دفاع از حقوق بشر برميخيزد ، مگر آنكه فشار افكار عمومي وجود داشته باشد. · حقوق اقتصادي و اجتماعي از لحاظ مفهومي با حقوق سياسي متفاوتند و چالش هاي بنيادي تري را در مقابل هنجارهاي موجود درباره حق حاكميت و عدم مداخله ايجاد مي كنند. · الگوي حقوق بشر ميزان تغييرات قابل قبول در عملكرد اجتماعي را به شدن محدود مي كند. · اين جهان گرايي را فمينيست ها مي توانند به عنون ترجيح پدرسالاري مورد چالش قرار دهند. · در ديدگاه ليبرال درباره حقوق براي شكل خاصي از شان و منزلت انساني امتياز و ارزش قايل شده اند. · شايد بتوان منتقدان حقوق جهاني را انسان هايي خودخواه دانست.اما هيچ معياري بي طرفانه اي براي ارزيابي اين انتقاد نمي تواند وجود داشته باشد. فصل 29م:جهاني شدن و تحول جامعه سياسي · اعضاي يك جامعه سياسي به خو دگرداني ، به معنا حكومت برخود ، پاي بند هستند. · رژيمهاي استبدادي سعي داشتند تا به جامعه سياسي يك شكل مطلق بدهند ما رژيم هاي ليبرال دموكراتيك اين موضوع را مي پذيرند كه شهروندان آنها براي عضويت خود در جوامع ديگر ، علاوه بر دولت-ملت ارزش قايل باشند. · به دليل اينكه كشورها انتظار درگير شدن در جنك هاي عمده را داشتند ، سعي كرده اند شهروندان خود را قانع كنند تعهد آنها به كشور مقدم بر وظايف انها در قبال ساير حوامع ، محلي يا جهاني ، است. · جهاني شدن و كاهش اهميت رقابت نظامي بين قدرت هاي بزرگ ، اين سئوال را مطرح مي كند كه آيا جوامع سياسي كمتر ملي گرا خواهند شد. · بيشتر اشكل جامعه سياسي در تاريخ بشري نمايندگان ملت با مردم نبوده اند. · اين ايده كه يك دولت بايد نماينده ملت خود باشد ، مفهوم و انديشه اي اروپايي است كه بيش از دويست سال بر عرصه سياست سلطه داشت. · جنگ و روند صنعتي شدن مهم ترين دلايل تبديل شدن دولت-ملت ها به شكل غالب جامعه سياسي محسوب مي شود. · قدرت خارق العاده كشورهاي مدرن -رشد قدرت «متمركز» و «فراگير» آنها شكل گيري امپراتوريهاي جهاني را ميسر ساخت. · دولت ها معماران اصلي جهاني شدن بوده اند. · گسترش جهاني ملي گرايي و كشورها مثال هاي مهمي از روند جهاني شدن به شمار مي آيند. · دولت سرزميني (territorial state):دولتي كه بر مردمي كه داخل قلمروي آن هستند حكومت مي كند اما نماينده مردم نيست. · قرون وسطايي نوين (neo-medivalism): شرايطي كه در آن قدرت بين نهادهاي محلي ، ملي و فراملي تقسيم شده است به گونه اي كه هيچ يك مسبت به ديگري برتري ندارد. · مطالبات براي برخورداري از حق شهروندي درواكنش به قدرت رو به رشد دولت مدرن مطرح شدند · مطالبه براي برخورداري از حقوق شهروندي در ابتدا بر حقوق قانوني و سياسي متمركز شده بود ، اما اين حق در اوايل قرن بيستم به حقوق اجتماعي و رفاهي نيز گسترش يافت. · ثبات اشكال مدرن جامعه سياسي را بايد تا حدود زيادي مرهون اين حقيقت دانست كه شهروندان اين حقوق را به دست آوردند.(حقوق اجتماعي و رفاهي و سياسي). · نظريه مدرنيزاسيون بر اين عقيده بود ليبرال دموكراسي غربي منازعات اجتماعي را كه در جوامع صنعتي بروز كرده بود ، برطرف ساخته است. · نظريه پردازان مدنيزاسيون معتقد بودند جوامع غير غربي از الگوي غربي توسعه اقتصادي و سياسي پيروي خواهند كرد. آنان جهاني شدن اشكال غربي جامعه و مفهوم شهروندي را در سر مي پروراندند. · رمند جهاني شدن و روند تجزيه دو پديده اي هستند كه مفاهيم سنتي مربوط به جامعه سياسي و شهروند ملي را مورد چالش قرارداده اند. · تجزيه قومي مي تواند يكي از دلايل پيدايش يك كشور ورشكسته در اروپا يا جهان سوم باشد.اما مطالبات براي به رسميت شناخته شدن تفاوت هاي فرهنگي در تمامي جوامع سياسي وجود دارند. · نظريه پردازان جهاني شدن با استناد به اينكه نظام هاي دموكراتيك توانايي كمتري در زمينه تاثير گذاردن بر نيرو هاي جهاني دارند ، از دموكراسي جهان وطني حمايت كرده اند. · دو روند جهاني شدن و تجزيه ديدگاه هاي قرون وسطايي نوين درباره جامعه سياسي را بار ديگر جالب توجه ساخته اند. · اوج ملي گرايي در روابط بين قدرت هاي بزرگ در نيمه اول قرن بيستم مشاهده شد. · ملي گرايي كماكان نيروي قدرتمندي در جهان امروز محس.ب مي شود اما دو روند جهاني شدن و تجزيه بحث هايي را درباره اشكال جديد جامعه سياسي مطرح كرده است. · در رويكردههاي جهان وطن گرايانه نظام ب ي به گونه اي تصور شده كه در ان تمامي افراد از احترامي مساوي برخوردار هستند.اين رويكردها در مرحله معاصر جهاني شدن مطرح شده اند. · جامعه گرايان معتقدند بيشتر مردم براي عضويت شان در جوامع معين اهميت خاصي قائلند .بعيد است كه مردم با مليت هاي گوناگون به جامعه سياسي به جز كشور وفادار بمانند. · نويسندگان پست مدرنيست معتقدند تمامي اشكال جامعه ، چه محلي ، ملي يا ب ي بالقوه خطرناكند زيرا مي توانند به حذف افشار معيني از جامعه يا سلطه قشري بر قشر ديگر منتهي گردند. فصل 30 ام:جهاني شدن و نظم پس از جنگ سرد · تعيين ويژگي هاي نظم معاصر كار دشواري است. · از آنجا كه ما در ميانه ي چنين نظمي زندگي مي كنيم ة دستيابي به دركي درباره دورنماي تاريخي آن دشوار است. · درك ما مثلا از دوران بين دو جنگ از چگونگي پايان يافتن آن تاثير مي گيرد، اما هنوز نمي دانيم كه دوران كنوني چگونه پايان خواهد يافت. · مي توان گفت روابط بين المللي و فراملي ، به دليل افزايش وابستگي متقابل كشورها ، از عناصر مهم نظم معاصر هستند. · وقتي از نظم صحبت مي كنيم بايد مشخص كنيم كه اين نظم آيا براي يك كشور ،مردم ، گروه ها يا افراد است. · نظم ب ي روي روابط پايدار و صلح آميز بين كشورها تمركز دارد و معمولات با موازنه قوا مرتبط است. اين نظم عمدتا درباره امنيت نظامي است. · نظم جهاني به ساير ارزش ها نظير عدالت ، توسعه ، حقوق و رهايي نوع بشر نيز اهتمام دارد. · شايد يك الگوي خاص از نظم برخي از ارزش ها را به بهاي ناديده گرفتن ساير ارزش ها ارتقا دهد.براي مثال غالبا بين مفاهيم «كشور-محور» نظم و مفاهيم ترويج دهنده ارزش هاي فردي كشمكش وجود دارد.براي نمونه ، سياست موازنه قوا مي تواند سبب كمك به رژيم هايي شود كه سوابق نامطلوبي در زمينه حقوق بشر دارند. · سئوال اصلي درباره جهاني شدن اين است كه آيا اين روند تمامي عقايد موجود درباره نظم ب ي را پشت سر مي گذارد، يا اينكه مي توان آن را در داخل عقايد سنتي تر گنجانيد. · ماهيت تغيير يافته كشورها و وظايفي كه برعهده آن هاست به نظم شكل مي دهد. · سئوالات پيچيده اي در اين رابطه مطرح شده است كه آيا پايان جنگ سرد موضوعات جديدي از ملي گرايي و هويت ملي را به وجود آورده و يا اين مسايل هميشه مطرح بوده اند. · با مقوله امنيت به طرز فزاينده اي به صورت مبنايي چند جانبه گرايانه برخورد شده ، حتي زماني كه اين رويكرد با مدل هاي قديمي «امنيت جمعي » تطابق نداشته است. · رابطه بين سه گروه بندي اصلي (آمريكاي شمالي ، اروپاي غربي و آسيا ) عمدتا به اقتصاد جهاني شكل داده و مجموعه گسترده اي از نهادهاي تحت سلطه غرب بر آن مديريت مي كند. · در تمامي حوزه هاي فعاليت ، مجموعه گسترده اي از نهادهاي ب ي وجود دارد. · گرايشات قدرتمندي به سمت منطقه گرايي وجود دارد اما اين گرايشات در مناطق گوناگون شكل هاي متفاوتي به خود مي گيرند. · مسايل مربوط به حقوق بشر در مقايسه با دوره هاي قبلي تاريخي اهميت به مراتب بيشتري يافته اند. · شكاف بين فقي وغني از هميشه بيبشتر شده و همين مسئله امكان صحبت درباره نظمي واحد براي همه را مورد ترديد قرار مي دهد. · برخي از مفسران اين مسئله را كه مبنايي براي نظم ب ي در دوران پس از جنگ سرد وجود دارد ، مورد ترديد قرار داده اند. · ديگران بر اين اعتقادند كه نظم هاي متعدد و جداگانه اي به جاي نظمي واحد و فراگير وجود دارد. · براي حل وفصل اين مشكلات بايد معين نماييم كه پس از جنگ سرد جهان تا چه اندازه تغيير كرده است. آيا مولفه هاي نظم سابق پيوستگي داشته است؟ · جهاني شدن غالبا به عنوان پيامد جنگ سرد تلقي مي شود زيرا منجر به گسترش جغرافيايي هرچه بيشتر آن گرديده است. · در عين حال بايد جهاني شدن را به عنوان يكي از عواملي درك كرد كه سبب پايان يافتن دوران جنگ سرد شد.درحاشيه قرار گرفتن اتحاد شوروي از روند جهاني شدن سبب شد ضعف هاي آن نشان داده شود. · بر همين اساس ، جهاني شدن را بايد عنصر استمرار بين نظم در دوران جنگ سرد و نظم در دوران پس از جنگ سرد دانست و نظم دوم را نمي توان نظمي جديد به شمار آورد. · عده اي از نويسندگان درباره اين ادعا كه جهاني شدن را مي توان شاخصي براي نظم معاصر به شمار آورد ، ترديد دارند. · يكي از دلايل اين است كه جهاني شدن به عنوان يك روند تاريخي بلند مدت مختص پايان قرن بيستم نيست. · جهاني شدن شامل مجموعه اي از ارزش هاي غالبا متضاد مي شود. · جهاني شدن چنان از كنترل ما خارج است كه نمي توانيم بر اساس آن نظمي را بنا كنيم .به جاي آنكه فاعل و طراح جهاني شدن باشيم ، موضوع جهاني شدن هستيم. · غالبا جهاني شدن بالاترين حد وابستگي متقابل دانسته شده است.بر اساس اين ديدگاه جهاني شدن تغيير شرايط خارجي كشورهاست. · پيامد اينگونه تحليل ها اين است كه دولت ها بازيگران به مراتب ضعيف تري شده اند.آنها يا مهجور مانده اند و يا عقب نشيني كرده اند. · اگر چنين چيزي درست باشد ، ايده هاي مرتبط با نظم ب ي با مفهوم مورد نظر ما از نظم ارتباط به مراتب كمتري پيدا مي كنند. · اما اگر روند جهاني شدن دگرگوني در ماهيت خود كشورها تلقي شود ، به معني آن است كه دولت ها هنوز در مقوله نظم نقش اساسي دارند.دولت ها تغيير كرده اند اما مهجور نشده اند .اين ديدگاه منجر به طرح ايده دولت جهاني شده به عنوان شكل جديد دولت مي شود. · بر اساس اين ديدگاه هيچ تعرضي بين هنجارها و قواعد حاكم بر نظام كشورها و موجوديت دولت هاي جهاني شده وجو د ندارد. · البته اين نظم ب ي در پذيرش ماهيت جديد دولت ها و وظايف دگرگون شده آن ها ، هنجارهاي متفاوتي خواهد داشت.اصول مربوط به حق مالكيت و عدم مداخله دستخوش تغييراتي شده اند كه اين تحولات از علايم انطباق فوق الذكر محسوب مي شود.
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 9:19 توسط رضاسيف پور
|
«پروردگارا سینه ام را گشاده گردان و کار را بر من آسانفرما و از زبانم گره بگشاتا همگان سخنم را دریابند»